
تیر روانه می رود سوی نشانه می رود 
ما چه نشسته ایم پس ؟ شه ز شکار می رسد
کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا
خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند ...
سیمرغم و عقاب قبول نمی کند...
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار...
این شهر بی نقاب قبولم نمی کند...
ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟....
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند...
این چندمین شب است که بیدار مانده ام ...
آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند...
گفتم که با خیال دلی خوش کنم...
ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند...
بی سایه ی هرز خویش حضوری ندیده ام ...
حق دارد آفتاب قبولم نمی کند...

پاورقی :
دوستان : این آخرین نوشته ی من بود٬...
چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما
زآنکه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد !
می میرم تا زندگی کنم انتحار می کنم
تا بمانم در قفسی که برایم ساخته اند... خود
خواسته خود را به بند میکشم تا وانمود کنم
که زنده ام و دارم از زندگی لذت می برم ...قفل
بر دهان می زنم تا خیال تو آسوده باشد ...منکه
نیامده ام برای آزار تو ...تو خود خوب می دانی
که همه کس و همه چیز و تمامی وجود
منی... ریشه ی من اصل من تمام هستیم
متصل به تو ست و بی تو هیچم ...نازنینم! تمام
نوشته هایم در این مدت تنها بیان یک حس بود یک
حس شاعرانه زیبا لطیف و پاک که هیچ
مصداق خاکی و خارجی نداشت ...اصلا
چگونه می توان اینهمه عشق و احساس
را برایش مصداقی خاکی یافت آنهم در میان
مردان مسلمان که قبل از اینکه انسان باشند
مردند و اغلب تا پایان زندگی همان مرد
می مانند و بطبع زن را نیز در زن بودنش
چهره اش چشمانش اندامش و خال
لبش خلاصه می کنند بدون اینکه انسانیت
او را ببیند تنها زن بودنش را می بینند و تمام
عشق شان خلاصه می شود در ارضای
احساسات حیوانی شان ...بارها گفته ام
و ایمان دارم به این گفته ام که مرد مسلمان
بیمار است چرا که از همان ابتدا محدود
بوده ....و تمام محدودیتهایی که در این
دین بر خانمها تحمیل شده قبل از اینکه
برای خانمها مضر باشد برای اقایان مخرب
است...بگذریم اینجا جای این سخنان
نیست که اینها اصلا با حال و هوای این وبلاگ
همخوانی ندارد ... می میرم که زندگی
کنم... میایم که تو خوش باشی...نمی مانم
تا تو بمانی...از تمام وابستگی ها
و دلبستگی هایم می گذرم تا
تاوانی باشد برای برخی غفلتها و خود
خواهی هایم...
پروانه نیستم که بسوزم به شعله ای
شمعم که پاک سوزم و جان را فدا کنم
با تمام انس و علاقه ای که به این
وبلاگ داشتم به این نتیجه رسیدم که باید
اینجا را تعطیل کنم...و بقول ان دوست خوبم در
این کافرستان را برای همیشه گل می گیرم...
انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
بدرود تا همیشه
و
تقدیم با عشق به همه ی شما دوستان



عمریست که با یاد تو می سوزم و خوشم
گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی انکه فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم زنده میشم
اگه با دیونگی هام پیش تو شرمنده میشم
منو بخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


پاورقی :
مرا به یاد نگهدار ، همیشه در یادم
که من تمامِ غزل را به چشمِ تو دادم
مرا بِبَر به حصارت که خسته از خویشم
بِبَر که با تو از این بندِ کهنه آزادم



یکدم مرا با من گذار ، هذا جنون العاشقین
خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب
دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس
از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم
بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من
است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش
می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ
دارد تن خود را به تنم می ساید ....
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در
جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های
با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم
زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی
رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ
و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر
تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی
من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن
توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و
همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن
چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من
واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای
پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر
شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن
را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه !
چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم
را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز...بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم...
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز...بند از سر گیسویم آهسته گشودم...
عطر آوردم بر سر سینه فشاندم...چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم...
افشان کردم زلف را بر سر شانه...در کنج لبم خالی آهسته نشاندم...
گفتم به خود آنگاه صدافسوس که او نیست...تا مات شود زین همه افسونگری ناز...
چون پیرهن سبز ببیند به تن من...با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز...
اونیست که در مردمک چشم سیاهم...تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند...
این گیسوی افشان به چه کار آیدم...امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه
گزیند...اونیست که بوید چو در آغوش من افتد ...دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را...
ای آینه مردم من از این حسرت و اندوه...اونیست که بر سینه فشارد بدنم را...
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت ...گفتم که چه سان حل کنی این مشکل
ما را...بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش...ای زن چه بگویم که شکستی
دل مارا...
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
پاورقی: دنیای عجیبیه و ما انسانها عجیبت تر از
این دنیا.....راستی آخرش چی میشه ؟
بی خیال هرچه بادا باد...
هفت شهر عشق را عطار گشت
او هنوز اندر خم یک کوچه است
وآن یکی اندر خمش گم گشته است
وآن دگر هم عاشق است و خودپرست
من در این حیرت سرا وا مانده ام
عاشق هستم ؟ واله هستم ؟ یا که مست ؟

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع 
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات
خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم
چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند
بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش
با من ...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ...که
می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟
شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز
عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ...تو مجنونم بکن از
عشق خود ، دیوانه اش با من...بگفتم صید کردی مرغ دل ،
نیکو نگه دارش...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با
من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...نمودم توبه ،
زین پس رونق میخانه اش با من

آی تو که فريب من و چشمان منی
تو که گندم تو که حوا تو که شيطان منی
تو که ويران من بی خبر از خود شده ای
تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای
در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد
آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد
يک شبه ديوانه چشمان که شد
تا غزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است ...

هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و
خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی
بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که
می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های
حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم
چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟
چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم
میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت
شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم
که این دل دیوانه هنوز اسیر توست...به تو
اندیشیدن و تورا
در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر
تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...
وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...
و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...
نازنینم ! من به شدت درگیر حضور
تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬
در خیالم هستم ...اصلا می دانی چیست دلم میخواهد
بر گردیم اول
جاده ...اول راه ...انجایی که تو نگاهت ...تفکرت ...
کلامت ...خدایی بود ...پاک پاک...یادش بخیر...راستی
همیشه اینطور است که خیلی زود دیر می شود...
دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد ۩ لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارز
دقامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد ۩ نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد
گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق ۩ تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد
چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا ۩ دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد
گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی ۩ به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد

چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 
کاش میتوانستم وجودم را عاری از هر تعلقی بکنم، عاری از هر
بندی.....هر چیزی که تورا می آزارد و مرا....
کاش لازم نبود که تنم را با لباسهای رنگ و وارنگ بپوشانم.....
کاش هيچ بندی پاهايم را نبسته بود. کاش هيچ ديواری نبود...هیچی حجابی نبود.....
کاش هيچ منی نبود، هيچ تویی نبود، هيچ خودخواهی نبود، منیتی
نبود.....
کاش هيچ مذهبی نبود، هيچ آيينی نبود، کاش هيچکدام از اين
ايدئولوژیهای مسخره نبودند.....
کاش هيچ مفهومی نبود، هيچ کلامی نبود، هيچ تعريف و توصيفی نبود...
کاش هیچ پایبندی نبود، هيچ پوششی نبود.....
کاش هیچ سنتی نبود ٬ قانونی نبود٬ حد و مرزی نبود٬ تعهدی نبود.....
کاش بیمی نبود٬ رسوایی نبود ٬ شرمی نبود .....
کاش هیچ تنی نبود٬ اندامی نبود ٬چشمی نبود.....
کاش هیچ قالبی نبود چهره ای نبود زیبا رویی نبود اصلا زیبایی نبود.....
کاش هیچ بندی نبود٬ بندیی نبود٬ زندانی نبود.....
اگر هيچ کدام از اينها نبودند، نازنینم !! تورا درس عاشقی می
آموختم!!!.....
اصلا کاش نبودم نبودی کاش نمی آمدم و نمی آمدی.....کاش برای
همیشه می رفتیم ٬ به اعماق زمین...به اوج آسمان... کاش توان پرواز
داشتی ...کاش می توانستی زمین و زمینیان را رها کنی .....گفته
بودی بهشت را نمی توان بر زمین آورد ... نازنینم ! با تو زمین نیز بهشت
می شود ٬ اصلا خود خود بهشت است.....و بی تو بهشت برین ٬دوزخی
بیش نیست ..... راستی چرا نیستی ؟ چرا من از تو می گریزم ؟
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 
چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید
که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم
تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 
پاورقی :
ما آدمها مو جودات عجیبی هستیم... حال و هوای خاصی دارم این
روزها اصلا دلم نمی خواد زمان بگذره و عجیبه این حسم روی رفتارهام
چه قدر تاثیر گذاشته حتی روی راه رفتنم روی رانندگیم روی... باور نمی
کنید موهام رو که داشتم شونه می کردم انقدر آروم این برس روی مو
هام می کشیدم که خودم هم از رفتارم خنده ام گرفت ... چقدر این دل
آدم یا بهتر بگم ضمیر ناخوداگاه آدم روی رفتارهاش اثر می گذاره پاییز
تموم شد...زمستون رسید و بهار در راه...و بعدش تابستون ...کاش می
شد زمان رو متوقف کرد یا به عقب برد...نمی دونم چی بگم ؟ تو
میفهمی ؟؟؟
ای که دور از من در یاد منی
با خبر باش که دنیای منی
شادی ات شادی من غصه ات غصه ی من
قلب من خانه ی تو خانه ی تو قبله ی من
