|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
گفتی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
ای هیچکاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراه من می ایستی همپای خود می رانمت
اگر من اشتباهتم ،هميشه اشتباه کن "
تو ؛ نوبرانه ی یک عمر انتظار ِ منی
مرا مجاب میکند حالت ِ چشمانت
تو تمایل ِ باران ِ عشقی
هنوز در مرکز ِ دایره ی بودنت ؛ مالامال ِ توام
باید یک عمر
دور ِ تو بگردم
تازه بفهمم که
چقدر ، بی محابا بامنی
.
ما
از تنهایی به آشنایی
از آشنایی به دوستی
از دوستی به مهر
از مهر به عشق . . . .
آرام آرام . . آهسته آهسته
رسیدیم . .
زیر و رو شدم و
اینک
تمام ِ توام ... تمام ِ منی . .....
از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم
خاطراتت را بياور تا بگويم کيستم
سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست
صخره ام هر قدر بي مهري کني مي ايستم
تا نگويي اشک هاي شمع ازکم طاقتي است
در خودم آتش به پا کردم ولي نگريستم
چون شکست آينه، حيرت صد برابر مي شود
بي سبب خود را شکستم تا بيننم کيستم
زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست
کاش قدري پيش از اين يا بعد از آن مي زيستم
***
نیمه شب است و ماه کامل من تنها ...نمیدانی چقدر چشمانم
زیر نور ماه دیدنی شده اند ... چه درخشانند این دو جام جهان
نمای وحشی ... می دانی به چه می اندیشم ؟ می دانی در
ماه چرا محو شده ام ؟ میدانی چرا نیمه شب چشم بر آسمان
دارم ؟میدانی چرا خواب با چشمهایم بیگانه شده است؟
راستش دلم دارد خسته می شود از تکرار واژه ی دلتنگی ٬دارد
خسته می شود از اینهمه حرف زدن ... راستی برای که بگویم
تو که گوشی برای شنیدن نداری٬برای که چشم بدوزم برجاده
تو که نخواهی آمد .. اصلا جاده را نمی شناسی که بخواهی
بیایی ... تو چون گون پای در گل داری ... چگونه بیایی ؟ ... باید
بروم شاید بیابم دو چشمی را که نگرانم باشند ... شاید بیابم
دلی را که دلبری بداند ... شاید بیابم شانه ای را که لختی
بیاسایم در پناهش... وای نمیدانی چقدر دلم هوای دلتنگی
هایت را کرده ... هر غروب که می شود در این بهار صد بار جان
میدهم و زنده می شوم ...یادش بخیر آن کوچه ی تنگ و
تاریک و خدا حافظی های ... یادش بخیر آن چشمها که بعد از
رفتنم تا محو شدنم در پیچ کوچه ای دیگر تعقیبم می کردند ...
یادش بخیر آن دست تکان دادنها از دور دست ... یادش بخیر
آن روزهایی را که بودیم ... و حالا چقدر سخت و خشن و بی
رحم شده ای ... چقدر دور شده ایمممم چقدر گم شده ایم
و چقدر فراموشکار !! مگر نه ؟ دیگر مرز میان دلهامان آنقدر ژرف
شده که عبور از آن ناممکن می نماید ...دیگر سخن از عشق
نیست که از عداوت است و تنفر ٬ دیگر در جواب گل محبت آهن
گداخته هدیه می دهیم ... گرفتم آن آهن گداخته را ـــ اول بار
نبود ــ کجایی که ببینی چه محکم در آغوشم فشردم تا
خاکسترم کند تا بسوزاندم ... و سوزاند ... خاکستر شدم ...
چون گذشته ای نه چندان دور ...گاه آمدنم !
***
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
یار آن حریف نیست که از در ٬ درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
فرهاد وارم از لب شیرین گریز نیست
ور کوه محنتم به مثل بیستون شود
ساکن نمی شود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بی سکون شود
دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهره ی من لا له گون شود
دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود
چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
دل برقرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل معرفتش راهنمون شود
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم .عشق را زنده نگه دار که
برمی گردم. دو سه روزی هم اگر چند تحمل سخت است .تکیه
کن بر تن دیوار که برمی گردم . بس کن این سرزنش رفتی و بد
کردی را .دست از این خاطره بردار که برمی گردم. گفته بودی
که به شب چشم به راهم بودی .به همان دیده ی بیدار که
برمی گردم . پشت در را اگر انداخته ای حرفی نیست .
به شب و پنجره بسپار که برمی گردم.
میگم : خدا به بنده هاش به اندازه ی فهم شعورشون
روزی می ده ... راستی شعور ما چقدر ؟ که سهم مون
از عشق این شده ... اگر وقتی دستمون نگاه میکنیم
توش جز تنفر ٬ و در صفحه ی دلمون جز سیاهی نبینیم !
آیا باید شعورمان را دریابیم ؟ انسان بودنمان را تردید کنیم؟
و یا واژه ی عشق را انکار ...؟
نيست چون دسترسي تارخ زيبات ببوسم
ميشوم در گذرت خاك كه تا پات ببوسم بوسه خواهم ز تو امروز دهي وعده فردا كو من دل شده را عمر كه فردات ببوسم؟ دلت را به دلم بسپار و دستانت را در دستان نیازمندم بگذار ٬ نگاهت را در نگاهم بدوز. چشمان رویایی ات را مهمان چشمان ملتمسم کن ... تنها شبی در پس سالها انتظار میخواهم مهمان خلوتت باشم . نمی دانی باز چه زیبا دلتنگت شده ام باز چه بی صبرانه تمام وجودم ترا طلب میکند ... و چه مشتاق چشم به فردای نیامده دوخته ام فردایی که شاید هرگز نیاید. گویا با تو بودن را ٬ راهی سخت ناهموار است ٬ ورای طاقت من ... نفسهایم به شماره افتاده اند و پاهایم یاریم نمیکنند ٬ بس که وعده ی فردای وصال شنیده اند و آن فرداها هرگز نیامدند ... راستی آیا پایانی هست بر این روزهای تلخ غبار گرفته ی غم انگیز زندگی بی سرو سامانم ... می شود بی تو آرام گرفت ؟ سواد ديده غمديدهام به اشك مشوي كه نقش خا ل توام هرگز از نظر نرود می شود در نبودنت سوگوار نبود ... می شود بی تو گذراند این زندگی پرابهام و بی سرانجام را ... راستی بهار که بیاید میشود نشان رخت را ٬ سراغ از پرستوهای مهاجری که شاهد عاشقیت ــ در این ایام هجران ــ بودند ٬ گرفت؟ کاش بهار بیاید . کاش بیابم آغوش پرمهر و گرمت را ... زان گونه كه دوش در دلم بودي تو يا رب كه ببينمت در آغوش امشب !
کاش با تو در تو بمیرم ! کاش بشود که باشی کاش بشود که
بمانی کاش بشود که بیایی ... اگر ببینمت کوله باری سنگین
از حرفهای ناگفته ٬ درد های نهانی و غمهای پنهانی دارم ... تا
با تو تقسیم کنم ...
سياهنامهتر از خود كسي نميبينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود !
نازنینم ! این روزها دلم سخت هوای با تو بودن
دارد ... در اوج خواستنها وقتی باید که نخواهی در اوج نیاز وقتی
ناگریری فریاد بی نیازی سر دهی ... زمانی که دیده نمی شوی
شنیده نمیشوی مورد بی مهری واقع می شوی و بعد از همه ی
اینها ناچاری بخندی و ... اعلام رضایت کنی ... چقدر سر در گمم
من در این هفت توی بی رحم ناکجا آباد شهر مردگان ... چقدر در
این هیاهوی بی عاطفگی و بی توجهی تو را کم دارم ... چقدر
تنهایم و بی کس در این هیچستان پوچ وسرد و خاموش دنیای
خاکی ... چقدر دلم هوای دلت را دارد چقدر تشنه ام تشنه ی
نگاههای عاشقانه ات تشنه ی با تو بودن تشنه ی آن انتظارهای
شیرین ٬ آن کوچه پس کوچه های تنگ و باریک ...آن لحظات
وداع ...یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشود..
وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا ..
پیر شدم نکرد از این رنج شکنجه بس مرا ...
جز غم بی کسی دراین سفله سرای ناکسی
من نشناختم کس گو نشناس کس مرا
گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گل از خارم بر آوردی و خار از پا و پا از گل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید
هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل
گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل
به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی آید که دست و پنجه قاتل
اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل
در این معنا سخن باید که جز سعدی نیاراید
که هرچ از جان برون آید نشیند لا جرم بر دل
پاورقی : ۱ـ چند روز دیگه یه سفر در پیش دارم خیلی روش
حساب کردم خدا کنه رضایت بخش باشه ... اولین بار که انقدر
مشتاقم برای یه سفر...سراپا شوقم ...
۲ـ این رئیس جمهورم داره کولاک میکنه بگمانم می خواد روی ما
خانمها رو کم کنه ...چقدر عجیب غریب این آدم ...
۴ـ دیروز تلویزیون یه برنامه می داد توی ان برنامه میگفتن شیرین
عبادی الفبای حقوقم بلد نیست !! دوباره داره صدای لایحه ی
حمایت از خانواده در میاد انگار قرار با اصلاحاتی در مجلس طرح
بشه ...خدا بداد برسه دوباره شروع شد بدبختی ما ٬ ایندفعه اگه
دست این حضرات بیافتیم پوستمون غلفتی کنده است ...
چه جنگلی این مملکت ! دنیا کجاست و ما کجاییم ؟
ما باید تو قرن دوهزار دنبال حقوق اولیه ی انسانی خودمون
باشیم ... انوقت انا اعتراض میکنند که چرا رو تابلو های مربوط
به عوض کردن پوشک بچه ها فقط عکس خانمها هست
پس پدرهای بچه ها چکاره اند ؟
آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام
آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام
بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد
درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد
آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد
عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد
آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرار
مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !
آرام جانم!
میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...
هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..
تا بدانم کجا تو را اغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو
چگونه اینطور اسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و
سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...
هر چند امده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...
تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن
صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره
باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....
به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...
نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را که چون طناب
دار هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....
چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر
سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که
کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی
زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...
تو می گویی
من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را
کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می امدی تا شاید بتوانم
در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی
تا چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از
شور و شوق زندگی سر بکشم...
چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟
با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند
و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا
غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو
دارد که غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای
مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و
بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون
احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....
می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی
که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر
چقدر هم که بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در
میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو
بیافتم بی فایده است ... بی فایده !!
گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است
هیچ ، تنها و غریبی
طاقت غربت چشماتو نداره
هر چی دریا رو زمینه
قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره
وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا
از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
توی این غروب دلگیر جدایی
توی غربتی که همرنگ چشاته
همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته
حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه
اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه
تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو
اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو
نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات
تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات
پاورقی : نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته
است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!
قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم
و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته
برام...اگه یه وقتبگی نرو رفتن پر از درده برام...
|
|