تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

مرگ مجنون بر مزار لیلی


انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد به پایان
کان سوخته خرمن زمانه شد خرمنی از سرشک دانه
دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش
زانحال که بود زارتر گشت بی‌زورتر و نزارتر گشت
جانی ز قدم رسیده تا لب روزی به ستم رسیده تا شب
نالنده ز روی دردناکی آمد سوی آن عروس خاکی
در حلقه آن حظیره افتاد کشتیش در آب تیره افتاد
غلطید چو مور خسته کرده پیچید چو مار زخم خورده
بیتی دو سه زارزار برخواند اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت بسوی آسمان دست انگشت گشاد و دیده بربست
کای خالق هرچه آفرید است سوگند به هرچه برگزیداست
کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانی واباد کنم به سخت رانی
این گفت و نهاد بر زمین سر وان تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآورد ای دوست بگفت و جان برآورد
او نیز گذشت از این گذرگاه وان کیست که نگذرد بر اینراه
راهیست عدم که هر چه هستند از آفت قطع او نرستند
ریشی نه که غورگاه غم نیست خاریده ناخن ستم نیست
ای چون خر آسیا کهن لنگ کهتاب نو روی کهربا رنگ
دوری کن از این خراس گردان کو دور شد از خلاص مردان
 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/10/30ساعت 1:26  توسط حمیده  | 
من شمع بی جانت شدم اینگونه خاموشم مکن

از چشم تو افتاده ام اما فراموشم مکن

من در رهت آواره ام تو ترک آغوشم مکن

قصه رفتن تا ابد اینگونه در گوشم مکن

من تشنه عشق توام اینگونه رسوایم مکن

بهر تو هر جا رفته ام بیچاره در چاهم مکن

من مست چشمانت شدم جام مرا بی می مکن

ساز مرا چون نی بود سوز مرا بی می مکن

من با نگاهت زنده ام اینگونه بی جانم مکن

شاعرش نمی دونم کی

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/29ساعت 12:55  توسط حمیده  | 
  یک شب دلی به مسلخ خونم کشید

 دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم

بانگی به خواب گوش سکوتم کشید رفت

شاید بپاس حرمت و یرانه های عشق

مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن . من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

ازخود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

ازخود چه عاشقانه برونم کشید و رفت 

 

 

شاعرش نمی دونم کی !

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/27ساعت 22:21  توسط حمیده  | 

طمعی نمود آدم به جمال حی اعلا   

حوسی به سوی گندم به دل از رخت تمنا

نه بجرم جدم ادم که خدای حق تعالی

به بهانه ی غم او به زمین نهاد ما را

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/26ساعت 21:40  توسط حمیده  | 
وای خدای من بد جوری دلم گرفته وحشتناک بیقرارم دلم آشوب نمی دونم چرا ؟وای خدایا یک نفر می خوام پیشم باشه یک نفر می خوام....وای تنهام وای امان از غربت امان از روزی که دلت پر باشه ...کسی رو نداشته باشی سر رو شونه هاش بگذاری کسی نباش حرفهات بفهمه نمی دونم یا کسی رو داشته باشی ولی نتونی باهاش حرف بزنی نشه باهاش حرف بزنی ...ای خدا شکرت نمی دونم چم شده دلم داره منفجر میشه چرا هیچکس نمی فهمه چرا هیچکس منو نمی بینه چرا ما آدمها انقدر ار هم دوریم چرا انقدر از هم غافلیم چرا نمی تونیم چشمهامون باز کنیم .اصلا نمی تونم بنویسم. وای چرا یکی نیست چرا هیچکس نیست ؟ چرا هیچکس نمی فهمه ؟ چرا هیچکس ....خسته ام خسته دنیا خسته زندگی خسته ادمها.خسته اینده .گذشته. حال .خسته ام از دست خودم .غم بزرگی توی دلم لونه کرده نمی ره نمی خوام بره بیزارم از زندگی بی درد .بیزارم از روز مرگی .کاش کسی بود کاش کسی رو داشتم کاش یه شونه یه سنگ صبور یه انسان .... کاش یکنفر من میخواست بخاطر خودم نه برای خودش کاش یه نفر سنگ صبورم میشد بخاطر خودم نه برای ارضاء حس کنکاوی خودش .کاش یکنفر داشتم که می تونستم بهش اطمینان کنم کاش یه نفر بود که برای همیشه پیشم می موند. کاش یه نفر بود که آرومم می کرد ای خدا کاش الان اینجا نبود م .کاش الان پیش خودت بودم .کاش خودتو نشونم میدادی. خودت خلقم کردی خودت من بهتر از هر کسی حتی بهتر از خودم میشناسی خودت می دونی چه درد بی درمونی دارم خودت می دونی .....راستی خدا یا من تا کی باید بمونم ؟ کی دو ره محکومیتم تموم میشه؟ کی من از این قفس رها می کنی ؟ من به چند سال دیگه حبس محکومم ؟ به بجرم گناهی که نکردم به سیبی چه می دونم . گندمی که نخوردم ! اصلا ندیدم که بخورم ! اصلا انجا نبودم که ببینم ! خدایا ۳۷ سال حبس برای ان گناه نکرده بس نیست ؟ چند سال دیگه باید بمونم و تحمل کنم این قفس که هر روز تنگ تر تنگ تر میشه داره خفه ام می کنه داره استخوانهام خرد می کنه! داره تمام وجودم رو از هم می پاشه اخ خدا جون کجایی ؟

کجای زندگی منی دلم خیلی برات تنگ شده خیلی از ت دورم هر چی بیشتر توی این زندان می مونم بیشتر ازت دور میشم چند روز پیش موقع رانندگی یکدفعه انقدر دلم گرفت احساس کردم قلبم داره از سینه م می زنه بیرون زدم زیر گریه بی مقدمه و ....خدا یا کجایی ؟ دلتنگتم بی قرارتم خدا یا یه کاری بکن من رها نکن تنها و غریب توی این دنیای بی سرو ته لا اقل یه فرشته نجات برام بفرست چرا هیچکس منو نمی فهمه؟ من نمی خواد؟  نمی .....نمی دونم ....و اغث یا غیاث المستغیثین .

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/10/24ساعت 0:9  توسط حمیده  | 
شب چو دربستم مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

غرق خون بود و زحسرت نمی مرد فرهاد

خواندم افسانه شیرین به خاکش کردم

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردم

                                             پژمان بختیاری

البته با کمب دخل و تصرف 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/10/23ساعت 0:2  توسط حمیده  | 
ای وای خدای شکرت نمی دونم چه مصلحتی داری ؟چه اینده ای رو برای من در نظر داری و قرار چی بر سر من بیاری ؟ چه سر نوشت محتومی رو برای من رقم زدی ؟ وقرار چه بازی رو سر این اسباب بازی دست ساز خودت بیاری ؟ قرار ه چه نقشی رو بهش بدی ؟ میلیاردها ادم روی این زمین هستن که همه شون چسبیدن به این زندگی این دنیا رو دوست دارن هزارو یک نقشه و آرزو دارن و خلاصه از زندگی لذت می برن و زنده بودن رو دوست دارن دنیا رو می خوان و سر گرمی ها و متعلقاتش برای انها جذاب و دوست داشتنی میخوان که باشن و زندگی کنن ولی تو یکدفعه و ناگهانی بی خبر عزرائیل می فرستی سراغشون و به زور می بری شون به جایی که دوست ندارن برن ... ولی من منکه مرگ از عزیز ترین کسانم بیشتر دوست دارم منکه مرگ یک کمال می دونم منکه هیچی از این دنیا نمی خوام ،منکه هیچ چیز این دنیا برام جذاب نیست، منکه عاشق ان جام و متنفر از اینجا منکه اگر حق انتخاب بهم بدی همین الان که دارم این جملات می نویسم با نهایت شادمانی و رضایت حتی بدون ا ینکه لحظه ای فرصت بخوام یا تاخیر بکنم پرواز می کنم میام پیشت .البته پیشت که نمی دونم اگه این حرفهایی که می زنند درست باشه   پیش تو نمیام اصلانمیخوام بیام خودم یواش یواش و دور از چشم تو می رم یه گوشه ای و گم و گور میشم تا شرمنده حضورت نباشم تا چشم تو چشمت نیافتم نه نه خدایا .....
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/21ساعت 21:46  توسط حمیده  | 
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستی
  بر دشمنان نشستي دل دوستان شکستي
  سر شانه را شکستم به بهانه تطاول
  که به حلقه حلقه زلفت نکند دراز دستي
  ز تو خواهش غرامت نکند تني که کشتي
  ز تو آرزوي مرهم نکند دلي که خستي
  کسي از خرابه دل نگرفته باج هرگز
  تو بر آن خراج بستي و به سلطنت نشستي
  به قلمرو محبت در خانه اي نرفتي
  که به پاکيش نرفتي و به سختيش نبستي
  به کمال عجز گفتم که به لب رسيد جانم
  ز غرور و ناز گفتي که مگر هنوز هستي
 
 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/10/16ساعت 17:59  توسط حمیده  | 
من فکر می کنم صدای تیک تاک ساعت بدترین آهنگی که در این کره خاکی میشه  شنید ،چقدر بی رحمانه وبا سرعت رقم می خورند این ثانیه ها و عمر ما رو چون برق و باد با خودشون می برن !. تا وقتی بچه ای توی یه تیکه از این خاک سر گرم بازی و ...غفلت هستی  و آرزوی بزرگ شدن رو داری وقتی به جوونی می رسی نشستی و منتظری که کسی بیاد راه نشونت بده و فکر می کنی هنوز راه درازی رو در پیش داری پس با خودت می گی امروز رو هم میشه مثل دیروز و ....گذروند و هر روز که می گذره تو همچنان در خواب غفلتی و وقتی به میانسالی می رسی یک دفعه بخودت میایی ای داد بیدادچقدر آرزو و کار نکرده داری و زمان کم ، شتاب میگیری ، خیز برمی داری و عجولانه می دوی برای رسیدن به خورشید آرزوهات اما دریغ که اینبار دیگه خورشید از پشت سرت طلوع می کنه و فقط تو میتونی غروب ان با غروب آرزوهات مشاهده کنی و چقدر درد آور این مر حله از زندگی ما آدمها.....

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1384/10/15ساعت 16:38  توسط حمیده  | 
من بر سر کوی تو ندیدم خاکی که بسر نکرده باشم

از دست جفای تو نماندست شهری که خبر نکرده باشم

جز مهر تو در دلم نرفته ست مهری که بدر نکرده باشم

شب نیست که با خیال قدت دستی به کمر نکرده باشم

در حسرت زلف تو شبی نیست کز گریه سحر نکرده باشم

یکباره مکن مرا فراموش تا فکر دگر نکرده باشم

کردی نظری بمن که د یگر از فتنه حذر نکرده باشم

تیری زکمان رها نکردی کش سینه سپر نکرده باشم

از سیل سرشک خانه ای نیست کش زیر و زبر نکرده باشم

خاکی نه که در غمش فروغی ز آب مژه تر نکرده باشد

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/10/14ساعت 12:18  توسط حمیده  | 
خدایا من ببخش خودت می دونی چی توی دلم میگذره خودت می دونی چه روح نا آرومی دارم و چقدر سرکش ، رامم نمیشه نمی تونم مهارش کنم، داره خودش رو به درو دیوار قفس میزنه تا راهی برای رهایی پیدا کنه ، و هر برخوردش به دیواره ی قفس تمام وجودم رو می لرزونه و بند بند وجودم رو ریش میکنه و هر برخوردش شکافی عمیق رو توی این قفس ایجاد میکنه و جای رد پاش به وضوح مشخصه، هر روز که می گذره یه خط به رخساراین قفس خوش ظاهر و زیبا می افته و حکایت دردناک گذر زمان رو به تصویر میکشه ، گذری که هیچ توقفی بر آن نیست و هیچکس جلودارش نیست ، با شتاب داره می ره و هی به تعداد و عمق این خطها اضافه میشه و من می ترسم یک دفعه بخودم بیام  و ببینم ۳۷ سال دیگه گذشت و من هنوز این دفترم دستم و در حسرت یه سفرم یه سفر بی بازگشت ... 
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/10/13ساعت 16:19  توسط حمیده  | 
صبرکن عسق زمینگیر شود بعد برو

یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو

ای پرنده به کجا؟ قدر دگر صبر بکن

آسمان پای پرت پیر شود بعد برو

هستیم حسرت لبخند تو را می بارد

صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو

تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند

صبرکن گریه زمینگیر شود بعد برو

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/10/12ساعت 18:22  توسط حمیده  | 
ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه             مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب         این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای          قدر این مرتبه نشنا خته ای یعنی چه

نه سر زلف خود اول تو بدستم دادی            بازم از پای در انداخته ای یعنی چه

سخنت راز دهان گفت کم سر عیان            در میان تیغ بما اخته ای یعنی چه

هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول    عاقبت با همه کج تاخته ای یعنی چه

حافظا در دل تنگت چو فرود اید یار              خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/10/11ساعت 9:39  توسط حمیده  | 
سلام

امروز روز اولی که این وبلاگ شروع بکار می کنه نمی دونم تا کجا و تا کی میشه که ادامه پیدا کنه ولی من بنا دارم فقط برای خودم بنویسم و حرفهای دلم تا اینده ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد . برای حسن طلوع بخشی از لیلی و مجنون رو می گذارم براتون من این بخش لیلی مجنون رو  خیلی دوست دارم و اشنایی با ان مدیون یکی از دوستان خوبم هستم .

گو لیلی از این سرای دلگیر                   آن لحظه که می برید زنجیر

در مهر تو تن بخاک می داد                    بریاد تو جان پاک میداد

در عاشقی تو صادقی کرد                    جان در سر کار عاشقی کرد

احوال چه پرسیم که چون رفت ؟           با عشق تو از جهان برون رفت

تا داشت در این جهان شماری             جز با غم تو نداشت کاری

و آن لحظه که در غم تو می مرد           غمهای تو راه توشه می برد

و امروز که در نقاب خاک است            هم در هوس تو دردناک است

چون منتظران در این گذرگاه              هست از قبل تو چشم بر راه

یک ره برهان از انتظارش                  در خز به خزینه کنارش

این گفت و به گریه دیده تر کرد          وآهنگ ولایت دگر کرد

چون راز نهفته بر زبان داد                جانان طلبید زود جان داد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/10/09ساعت 23:48  توسط حمیده  | 
 
  بالا