|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
|
مرگ مجنون بر مزار لیلی
|
از چشم تو افتاده ام اما فراموشم مکن
من در رهت آواره ام تو ترک آغوشم مکن
قصه رفتن تا ابد اینگونه در گوشم مکن
من تشنه عشق توام اینگونه رسوایم مکن
بهر تو هر جا رفته ام بیچاره در چاهم مکن
من مست چشمانت شدم جام مرا بی می مکن
ساز مرا چون نی بود سوز مرا بی می مکن
من با نگاهت زنده ام اینگونه بی جانم مکن![]()
شاعرش نمی دونم کی
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به خواب گوش سکوتم کشید رفت
شاید بپاس حرمت و یرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن . من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت![]()
ازخود چه عاشقانه برونم کشید و رفت![]()
ازخود چه عاشقانه برونم کشید و رفت
شاعرش نمی دونم کی !
طمعی نمود آدم به جمال حی اعلا
حوسی به سوی گندم به دل از رخت تمنا
نه بجرم جدم ادم که خدای حق تعالی
به بهانه ی غم او به زمین نهاد ما را
کجای زندگی منی دلم خیلی برات تنگ شده خیلی از ت دورم هر چی بیشتر توی این زندان می مونم بیشتر ازت دور میشم چند روز پیش موقع رانندگی یکدفعه انقدر دلم گرفت احساس کردم قلبم داره از سینه م می زنه بیرون زدم زیر گریه بی مقدمه و ....خدا یا کجایی ؟ دلتنگتم بی قرارتم خدا یا یه کاری بکن من رها نکن تنها و غریب توی این دنیای بی سرو ته لا اقل یه فرشته نجات برام بفرست چرا هیچکس منو نمی فهمه؟ من نمی خواد؟ نمی .....نمی دونم ....و اغث یا غیاث المستغیثین .![]()
ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم
غرق خون بود و زحسرت نمی مرد فرهاد
خواندم افسانه شیرین به خاکش کردم
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
هر چه جان کند تنم عمر حسابش کردم
پژمان بختیاری
البته با کمب دخل و تصرف
از دست جفای تو نماندست شهری که خبر نکرده باشم
جز مهر تو در دلم نرفته ست مهری که بدر نکرده باشم
شب نیست که با خیال قدت دستی به کمر نکرده باشم
در حسرت زلف تو شبی نیست کز گریه سحر نکرده باشم
یکباره مکن مرا فراموش تا فکر دگر نکرده باشم
کردی نظری بمن که د یگر از فتنه حذر نکرده باشم
تیری زکمان رها نکردی کش سینه سپر نکرده باشم
از سیل سرشک خانه ای نیست کش زیر و زبر نکرده باشم
خاکی نه که در غمش فروغی ز آب مژه تر نکرده باشد
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای پرنده به کجا؟ قدر دگر صبر بکن
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
هستیم حسرت لبخند تو را می بارد
صبر کن عشق نمک گیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبرکن گریه زمینگیر شود بعد برو
زلف در دست صبا گوش بفرمان رقیب این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه
شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای قدر این مرتبه نشنا خته ای یعنی چه
نه سر زلف خود اول تو بدستم دادی بازم از پای در انداخته ای یعنی چه
سخنت راز دهان گفت کم سر عیان در میان تیغ بما اخته ای یعنی چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشی مشغول عاقبت با همه کج تاخته ای یعنی چه
حافظا در دل تنگت چو فرود اید یار خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه
امروز روز اولی که این وبلاگ شروع بکار می کنه نمی دونم تا کجا و تا کی میشه که ادامه پیدا کنه ولی من بنا دارم فقط برای خودم بنویسم و حرفهای دلم تا اینده ببینیم چی میشه و خدا چی میخواد . برای حسن طلوع بخشی از لیلی و مجنون رو می گذارم براتون من این بخش لیلی مجنون رو خیلی دوست دارم و اشنایی با ان مدیون یکی از دوستان خوبم هستم .
گو لیلی از این سرای دلگیر آن لحظه که می برید زنجیر
در مهر تو تن بخاک می داد بریاد تو جان پاک میداد
در عاشقی تو صادقی کرد جان در سر کار عاشقی کرد
احوال چه پرسیم که چون رفت ؟ با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در این جهان شماری جز با غم تو نداشت کاری
و آن لحظه که در غم تو می مرد غمهای تو راه توشه می برد
و امروز که در نقاب خاک است هم در هوس تو دردناک است
چون منتظران در این گذرگاه هست از قبل تو چشم بر راه
یک ره برهان از انتظارش در خز به خزینه کنارش
این گفت و به گریه دیده تر کرد وآهنگ ولایت دگر کرد
چون راز نهفته بر زبان داد جانان طلبید زود جان داد
|
|