|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
ادامه شعر معیری
بود هر شب ماه ساغر نوش غیر
همچو نرگس مست در آغوش غیر
خون دل خوردم ز مستی های او
مردم از دشمن پرستی های او
غمگسارانم همی دادند پند
پند کی باشد به مجنون سودمند
با دل عاشق نصیحت باطل است
خشت بر دریا زدن بی حاصل است
الغرض یاران دور از درد من
بی خبر از جان غم پرورد من
گرچه زان بندم رها می خواستند
دردم افزودند جانم کاستند
آتش دل را ز بس دامن زدند
عاقبت آتش به حال من زدند
حاصل من نا مرادی بود و بس
حالیا ٬ چون شاخ بی برگ و برم
خسته از عشق و ملول از دلبرم
روز و شب از اشک و حسرت جرعه نوش
دور از آن گل مانده چون سوسن خموش
گریه ام چون شمع بزم اهسته است
دل کند زاری ولی لب بسته است
در کفم از باغ الفت خار ماند
رفت دل از دست و دست از کار ماند
کرده ام خو با ملال خویشتن
برده ام سر زیر بال خویشتن
گلبن امید من بر باد رفت
نغمه شادی مرا از یاد رفت
ذوق مستی در دل افسرده نیست
زنده ی بی عشق تو ٬ کم ٬ از مرده نیست
من این شعر خیلی دوست دارم
و تقدیمش به همه انهایی که چشمی پر آب و دلی نا آروم دارند .![]()
همچو گل میسوزم از سودای دل
آتشی در سینه دارم ٬ جای دل
چیست دل ؟ آتش بجان افروختن
کار آتش نیست غیر از سوختن
عاشقی ٬ خاص دل زار من است
شمع عشقم ٬ سوختن کار من است
شمع را از ترک جان تشویش نیست
عاشقان را فکر جان خویش نیست
طایر غافل ٬ اسیر دانه است
جان سپردن شیوه پروانه است
کسی نبیند بی قراری های من
نا مرادی ها و خواری های من
عمر من روز سیاهی بیش نیست
در وجودم اشک و آهی بیش نیست
حال زارم بین و کار من مپرس
از من از روزگار من مپرس
بود عمری بر دل پر نا له ام
داغها بهر گلی چون لاله ام
صبح و شامم حسرت آن ماه بود
در کنارم اشک و بر لب آه بود
عمر ٬ با آن تند خو می خواستم
زندگی را بهر او میخواستم
لیک قدر من نمی دانست حیف !
دوست از دشمن نمی دانست حیف !
نو گل من همدم اغیار بود
و زمن حسرت نصیبش عار بود
با وفا داران سر یاری نداشت
همچو گل بوی وفا داری نداشت
در رهش شمع و فا افروختم
در وفا چون شمع محفل سوختم
در سرم شور جنون مسکن گرفت
آتش دل عاقبت در من گرفت
دوستی شد دشمن جان و تنم
خوی گرمم گشت برق خرمنم
سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
ای دریغ از انتظار من دریغ
و ز دل امیدوار من دریغ
ای دریغا جان سپاری های من
خاکساری ها و خواری های من
آرزوی مهر کرد از او دلم
ای دریغا آرزوی باطلم
جان نکردم در وفا از وی دریغ
ای دریغا ای دریغا ای دریغ
گرچه وصلش بر مراد دل نبود
یک نفس جانم از او غافل نبود
با غمش هر شب وصالی داشتم
با فغان و گریه حالی داشتم
خیلی طولانی شد بقیه ش باشه برای پست بعد
رهی معیری
![]()
![]()
![]()
دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا از تو روزی جدایی
ولی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم از این غم
نبود است با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندان که یک سو نهی آشنایی
به جرم چه ؟ راندی مرا از در خود
گناهم نبودست جز بی گناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی ؟
نگارا بدین زود سیری چرایی ؟
که دانست که از تو مرا دیر باید
که چندین وفا اینهمه بی وفایی
سپردم بتو دل ندانسته بودم
بدینگونه مایل به جرم جفایی
دریغا دریغا که اگه نبودم
که تو بی وفا در جهان تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم و لیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایشت هایم
مرا باش تا پیش از این آزمایی
مرا خار داری و بی قدر خواهی
اگر تا بدین خو که هستی بپایی
فرخی
نمی خواستم مطلبی اضافه کنم ولی یه حسی هی وادارم می کنه بنویسم انم اینجا توی وبلاگ٬ خب طبق معمول می نویسم هر چه بادا باد .
این شعر من به یاد گذشته های نه چندان دور انداخت .دنیای غریبی چقدر بد آدم مورد توجه یه فردی قرار بگیره که ان آدم گوش شنوا نداره اصلا بلد نیست گوش کنه ٬ اصلا شنیدن یاد نگرفته ! فقط یه دنیایی از ادعا و حرف نمی دونم چی بگم گاهی فکر می کنم سعی داره آدم با نگاهاش فریب بده در نگاهش به چیزی تظاهر می کنه ٬ در حالیکه در عمل کاملا متفاوت رفتار می کنه اینهمه تضاد بین گفتار و رفتار رو من هیچوقت در هیچکسی ندیدم. و انن گوشهای به معنی واقعی نا شنوا رو در هیچ بشری سراغ ندارم .نمی دونم اسم این تضاد رو چی باید گذاشت ؟ اصلا چه طور میشه تحلیلش کرد چطور میشه با هاش کنار امد ؟ واقعا مستا صل شدم . هر چند ان شکافی که بین ما ایجاد شده انقدر عمیق که بعید می دونم هیچوقت بشه پرش کرد بخصوص که هنوز هم اصرار بر تعمیق این شکاف ٬ خیلی بیشتر از سعی در تعمیر ان . . . و منهم به تنهایی هرچی سعی کنم ان تعمیر کنم بی فایده است و البته سهم خودم رو در ایجاد این شکاف واقعا نمی تونم مشخص کنم. بحر حال دوره ای بود گذشت . ولی چه تلخ بود! و این شعر یادگار ان دوران دردناک . عجیب من فکر می کردم خیلی حرف برای شنیدن باشه که باید بشنوم ...وای از غفلت ما آدمها وای از دورویی ما آ دمها وای از دروغگویی ما آدمها و وای از رو در بایستی ما آدمها از هم دیگه و حتی از خودمون. چی بگم ٬ بگذریم ٬ که : این نیز بگذرد و بقول معروف توی دل بعضی ها علا رغم ادعاهای بزرگشون آب هم تکان نخواهد خورد . اینم یه بخشی از زندگی بود . یک دوره ای از زندگی بود که گذشت و رفت و به خاطرات پیوست و برای من سیاه ترین بخش زندگی پر فراز نشیب و لی روشن شفاف و زلال ٬ مثل اشک چشم که در این دوره چقدر راحت سرازیر شد و چه بیهوده هدر رفت . بحر حال آین نیز گذشت . و بقول شاعر حالا دیگه باید بگم : یاد باد آن روزگاران یاد باد.![]()
در حجاب آورم از دیده ی مردم رخ تو
غیرتم گفت که نباید نگرد کس رخ تو
دیدگان دگران لایق آن منظره نیست
لاجرم در نظر و دیده ی من شد رخ تو
خوش تر از روی تو در دیده ی من منظره نیست
بهترین منظره در عالم امکان رخ تو
به مکافات عمل می برن آن چشم حرام
که بقصد دگری او نگرد بر رخ تو
رخصت دیدن روی تو نرفت از کف من
چون به هر فرصتی اندر نظر آرم رخ تو
کس چو من اینهمه در شوق نگاه تو نسوخت
پرده بردار اجازت بده بینم رخ تو
ای که مطلوب دل و دیده و هم جان منی
همه دم در پی آنم که ببینم رخ
شرع تو گفت که به حجاب آورد این ماه مهین
دین من گفت که حلال است نگرم بر رخ تو
چهر ه ای کو که به پیش رخ تو جلوه کند
عاقبت بوسه عشق می زنمش بر رخ تو
![]()
![]()
![]()
یاد باد آن روزگاران یاد باد
![]()
![]()
![]()
نه دسترسی به یار دارم
نه طاقت انتظار دارم
هر جور که بر من آید
از گردش روزگار دارم
در دل غم تو کنم خزینه
گر یک دل گر هزار دارم
این خسته دلم چو موی باریک
از زلف تو یادگار دارم
من کانده تو کشیده با شم
اندوه زمانه خوار دارم
دل بردی و تن زدی همین بود
من با تو بسی شمار دارم
دشنام همی دهی به سعدی
من با دو لب تو کار دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای سنگ
سنگی برای یاد
اینست زندگی!!!
زندگیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق بجان خریده ام
حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو زمن بریده ای من زجهان بریده ام
تا به کنار من بدی ٬ بود به جا قرار دل
رفتی رفت راحت از خاطر آرمیده ام
چون به بهار سر کند ناله زخاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغد یده ام
تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من بخدا رسیده ام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گریه در افتادنم دست مرا بهتر گرفت
خنده آمد بامن اما طاقت ماندن نداشت
گریه با من ماند چشمان مرا از سر گرفت
در شبان خسته دلگیر تنهایی فقط
گریه بامن یار شد از دست من ساغر گرفت
داشتم در غربت تاریک خود یخ می زدم
نیمه شب یک شعله آتش داد خاکستر گرفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
باز دادم دست دل بر دلبری خونخواره ا یی
دلکشی زیبا رخی شکر لبی مه پاره ایی
ارغوان رویی سمن بویی بنفشه گیسویی
مه جبینی زهره طبعی مشتری رخساره ا یی
دل ببست و جان بخست و دین ببرد و تن بکاست
ای مسلما نان مرا با او که سازد چاره ایی
دارد از عنبر کشیده بر قمر زنجیره ای
دارد از سنبل فکنده بر سمن جرٌاره یی
نیست در عالم زمن غمناک تر دلداد ه ایی
نیست در گیتی از او ناپاک تر خونخوار ه ایی
چون برون آید ز خانه با رخ آراسته
هر کجا گامی نهد آنجا بود نظٌاره ایی
نیست با رنگ لب او در جهان بیجاده ایی
نیست چون نور رخ او بر فلک سیاره ای
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش یک تکه سنگ بودم ٬ کاش مشتی خاک بودم ٬کاش کسی بودم که تو را نمی شناخت ! کاش دلم از سنگ بود و عقلم از آ جر ٬ کاش توان تفکر نداشتم کاش نمی دونستم عشق یعنی چه! کاش دلم از سنگ بود .کاش اصلا دل نداشتم کاش اصلا نمی دیدمت ٬ نمی شناختمت کاش اصلا نبودی ٬ کاش نبودم کاش نبودی و نبودم کاش رهایم نمی کردی کاش باز گوشه چشمی نگاهم می کردی کاش ...محتاج توام ! کاش میامدی .
ای مردم ! توی یکی از همین خونه ها ٬ خونه های دورو برتون همین نزدیکی
دل یکی آتیش گرفته ٬ یکی داره می سوزه٬ یکی داره تو تنهایی خودش ٬ خودش رو به آتیش میکشه ٬ داره پر پر میشه ٬ داره شعله ور میشه ٬ دل یکی داره خاکستر میشه٬ داره منفجر میشه٬ یکی داره میمیره نه یک دفعه ٬ ذره ذره ٬ یکی داره آب میشه یکی داره ...ای مردم
و توای دوست
ای دوست ! ای دوست ! دمی تامل کن ببین٬ من ببین من دریاب من نگاه کن ای دوست یکی داره تو چشمهات غرق میشه یکی محتاج نگاهت یکی نیازمند توجهت یکی ملتمس نگاهت نگاه پر از محبت و عمیق تو ٬ یکی میخوادتوی چشمهات غرق بشه یکی میخواد٬ عمق نگاهت ٬ یکی میخواد ٬ سنگینی نگاهت یکی می خواد دلت دل مهربونت ٬ اما نمی تونه بگه ٬ به کی بگه؟ کجا بگه ؟ چطور بگه ؟ ...ای دوست ! یکی محتاج نگاهت ولی می ترسه تو چشمهات نگاه کنه یکی میخواد نگات کنه ٬ نه میخواد ببینتت نه ... ای مردم ای دوست یکی داره ٬ نه ٬ یه دل داره آتیش می گیره کمی اب آب آب ابی از اشک آبی به زلالی اشک آبی به پاکی یک قطره اشک از یک دل عاشق !!!!
گفتی که از یادت می رم
نه عزیزم مگه میشه
فاصله بین من تو
تا کجا دنباله داره
روز موعود مطمئن باش
که زیادم دور نیست
من کنار تو و تو مال منی
تا همیشه
فاصله بین من وتو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست
من کنار تو تو مال منی تا همیشه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید!
دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری؟
زغبار این بیابان
همه آرزویم اما چه کنم؟
که بسته پایم
به هر ان کجا که باشد
بجز این سرا سرایم
سفرت بخیر اما !!
تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذاشتی
به شکوفه های باران
برسان سلام مارا
چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
چه کنم که بسته پایم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما فکنی حکم اذان توست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود ما بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه ایم اینت بلعجب
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب !
نه روی انکه مهر دگر کس به پروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم ؟
ماخود نمی رویم دوان در قفای کس
آن می برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاد ه اند که ما صید لاغری ای روزگار ! خدایا شکرت
در آر که دلگیرم از گردش روزگار
می ای ده که چون ریزیش درسبو بر آرد سبو ازدلآوازهو
هو هو هو هو هو هو هو هو
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دلم برات تنگه ممنونتم مدتها بود طعم شیرین توجهت رو نکشیده بودم . خدایا ممنونم مدتها بود خیلی ازت دور افتاده بودم ،خیلی فاصله گرفته بودم گم ت کرده بودم .خدایا یعنی بعداز اینهمه ناسپاسی هنوز بمن توجه داری ؟ خدایا شرمنده تم خدایا دلم آروم شده تسکین گرفتم خدایا می بینی ما آدمها از شر همجنسهای خودمون چاره ای نداریم جز پناه به تو! یه بی انصافی یه ...نمی دونم از راه برسه پاش توی حریم خصوصی خیلی خصوصی دلت بگذاره انوقت اینهمه خود خواهانه اینهمه بی رحمانه رها ت کنه و بره ....و حتی زحمت یه خدا حافظی هم بخودش نده ، خدایا می بینی چه مو جودات عجیب و غریبی خلق کردی ! خدایا ممنونم بخاطر توجه ت ارامش خوبی بهم دادی ،ولی الهی قربونت بی دردی هم بد دردی !من زندگی بی درد نمی خوام من نمی خوام در گیر روزمرگی بشم من نمی خوام زندگی توی ارامش و اسایش رو، من اگر توی زندگی ساکن بشم حرکت نداشته باشم غم نداشته باشم دلم درد نداشته باشه چشمهای پر اب نداشته باشم می پوسم می میرم دق می کنم ... خدایا کجایی ؟ خدایا تموم وجودم پر شده از طلب خدایا تمام وجودم سر شار از نیاز ، خدایا تمام سلولهای بدنم تو رو می خوان خدایا متحولم کن خدایا ملتهبم کن خدایا اتش و جودم رو شعله ور کن ،خدایا پر و بالم رو بسوزون خدایا توی گرداب درد اندوه غرقم کن خدایا ذوبم کن آتشم بزن زیر و روم کن چنگ بنداز قلبم رو بکن دلم بدر تمام وجودم رو شعله ور کن از عشقت ولی من بحال خودم رها نکن ، خدایا من تشنه محبت توام، خدایا این توجهت رو از من نگیر خدایا ....خدایا من نمی تونم مثل بقیه آدمها زندگی کنم خدایا من نمی تونم ، هیچوقت نتونستم هیچوقت نخواستم مثل حیوانات خلاصه بشم در خور خواب و روزمرگی ! خدایا تو خودت این دل نا آروم و بی قرار توی وجود من گذاشتی ، خدایا این دلم بی قرار، می بینی که دو هفته است که آروم شده بود بعد از یک بحران بزرگ ولی دوباره امشب داره طعیان می کنه داره سر ریز می شه داره دنبال کمشده ش می گرده داره به درو دیوار این قفس میکوبه و دنبال راه فرار ، دنبال دری گشوده است برای پرواز ...برای یک سفر شیرین و زیبا و غریب ، نا آشنا و ناشناخته ، نمی دونم ...ولی افسو س که صید در بند و صیاد هم رفته و نمی دونم شاید هم فراموشش کرده شاید هم داره تنبیه ش می کنه شاید هم ان صید محکوم شده به تبعید با اعمال شاقه و حالا حالاها باید بمونه در تبعید.![]()
| مجنون ز جهان چو رخت بر بست | از سرزنش جهانیان رست | |
| بر مهد عروس خوابنیده | خوابش بربود و بست دیده | |
| ناسود درین سرای پر دود | چون خفت معالغرامه آسود | |
| افتاده بماند هم بر آن حال | یک ماه و شنیدهام که یک سال | |
| وان یاوگیان رایگان گرد | پیرامن او گرفته ناورد | |
| او خفته چو شاه در عماری | وایشان همه در یتاق داری | |
| بر گرد حظیره خانه گردند | زان گور گه آشیانه گردند | |
| از بیم درندگان چپ و راست | آمد شد خلق جمله برخاست | |
| نظارگیی که دیدی از دور | شوریدن آن ددان چو زنبور | |
| پنداشتی آن غریب خسته | آنجاست به رسم خود نشسته | |
| وان تیغ زنان به قهرمانی | بر شاه کنند پاسبانی | |
| آگاه نه زانکه شاه مرد است | بادش کمر و کلاه برداست | |
| وان جیفه خون به خرج کرده | دری به غبار درج کرده | |
| از زلزلهای دور افلاک | شد ریخته و فشانده بر خاک | |
| در هیت او ز هر نشانی | نامانده به جا جز استخوانی |
|
|