تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 
غم عشق نکویان گر کند در سینه ای منزل

گدازد جسم و گرید چشم و نالد جان و سوزد دل

دل محمل نشین مشکل درون محمل آساید

هزاران خسته جان افشان خیزان از پی محمل

میان ما بسی فرق است ٬ ای همدم ٬ دم در کش

تو خاری داری اندر پا و من پیکانی اندر دل

در اول  عشق ٬ مشکل تر ز هر مشکل نمود اما

از این مشکل در آخر بر من آسان گشت هر مشکل

 

                     

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/26ساعت 15:33  توسط حمیده  | 

گل دشت در بهاران

ز نسیم پرسید

"به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا ٬ سرایم"

گل دشت و سبزه و باغ

دل عاشق شقایق

چشم آه و اشک مهتاب

تو و گفتگوی سوسن

چو اسیر توست در یاب

به چه کس دهی امانت ؟

دل و قلب و چشم بی خواب ؟

تو از این سفر حذر کن

تو به این اسیر نظر کن

گل سرخ و اشک مهتاب

من و گفتگوی سوسن

شعر سرخی شقایق

ببرم اگر که خواهد

"دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری ؟"

گل دشت نا گه پژمرد

به اشاره و به اشکی

به نسیم او چنین گفت :

"چه کنم که بسته پایم "

گل و دشت و ریشه و آب

غم نور و روی آفتاب

" چه کنم که بسته پایم "

سفرت بخیر اما

چو روی دگر نپایم

گل و دشت ریشه و آب

نه نسیم و روی آفتاب

نه صدای شعر و بلبل

نه حدیث سرو و سنبل

نه گلایه با پرستو

نه نگاه به چشم جادو

نه قرار بیقراری

نه وداع و اشک و زاری

دل گل ز غصه خشکید

تن او چو  قاصدک شد

به هوای عشق بالید

گل دشت کرد پرواز

دگر از زمین جدا شد

به هوای عشق رقصید

او چنین ز باغ گذر کرد

تن و جان قاصدک شد

به دیار یار سفر کرد.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 21:1  توسط حمیده  | 

بگذار تا مقابل روی تو بگذريم

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

شوقست در جدايی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نياوريم

روی ار به روی ما نکنی حکم اذان  توست

بازآ که روی در قدمانت بگستريم

ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

گفتی ز خاک بيشترند اهل عشق من

از خاک بيشتر نه ٬که از خاک کمتريم

ما با توايم ٬ با تونه ايم ٬ اينت بلعجب !!

در حلقه ايم با تو و چون حلقه بر دريم

نه بوی مهر می شنویم از تو ای عجب !

نه روی آنکه مهر دگر کس بپروريم

از دشمنان برند شکايت به دوستان

چون دوست دشمن است شکايت کجا بريم ؟

ما خود نمی رويم دوان در قفای کس

آن می برد که ما به کمند وی اندريم

سعدی تو کيستی که در اين حلقه کمند

چندان فتاده اند که ما صيد لاغريم

این شعر هم از ان شعر هاست که واقعا شاعرش اعجاز کرده گاهی وقتهافکر می کنم که این آدمها چطور  اینهمه مفاهیم پر مغز عمیق به ذهنشون می رسیده و آ یا عشقشون از نوع عشقی انسانی بوده ؟ 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/19ساعت 21:29  توسط حمیده  | 

دلم گرفت از آسمون
هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نميدم

دست رفاقت نميدم دست رفاقت نميدم

امشب از اون شبهاست كه من دوباره  ديونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير مي خونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم
از اين همه دربدري  تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه دربدري به لب رسيده جون من
به داد من نمیرسه خدای آسمون من

به داد نمی رسه خدای آسمون من

به داد من نمیرسه خدای آسمون من 

 

من وقتی یه شعری رو می نویسم ان بیتهایی رو که خیلی خوشم میاد با رنگ دیگه می نویسم این شعر رو دلم میخواست همش رو رنگی کنم . حیف نمی دونم شاعرش کیه ٬ ولی خدا خیرش بده واقعا بیت بیت شعرش حرف دلم بود .

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/17ساعت 22:3  توسط حمیده  | 
حالا که می خوام بخونم همه  ی این گوشها کره

کاسه صبر دلمو ٬ دنیا داره سر می بره

همه تو این نزدیکیها تو چشم من زل می زنند

یکی به خودش نمیگه ٬ تو دل من چی میگذره

دلم یه آشنا می خوآد که از ان دور دورا بیاد

منتظرم من به اون و اونم به من منتظر

ای قاصدک خبر بیار نامه رسون نامه بیار

اگه منم خسته بشم دلم که دست نمی داره

تو  وهم و حیرونی تو میام به مهمونی تو

آسمون ارزونی تو  ٬اگه این دنیا بگذاره

تو روی من اخم می کنی دل منو زخم می کنی

اما فقط بیاد  تو ٬  دل من آروم میگیره

دلم گرفته از همه ٬ دنیا پر از رنج و غمه

هر چی بگم بازم کمه ٬ کی می دونه چه خبر ؟

 

                           

                                 

                                        

                                         

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 15:34  توسط حمیده  | 

هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست

عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست

هر شب از افغان من بیدار  خلق ٬ اما چه سود ؟

آنکه باید بشنود  افغان  من بیدار نیست

در حریمش بار دارم  ٬ لیک در بیرون در

کرده ام جا ٬ تا چو آید غیر ٬ گویم یار نیست !

دل به پیغام  وفا  هر  کس که می آرد ز یار

مید هم تسکین و می دانم که حرف یار نیست

گلشن کویش بهشتی دیگر است اما دریغ

کز هجوم زاغ یک بلبل در این گلزار  نیست

سر عشق یار با بیگانگان هاتف مگو

گوش این نا آشنایان محرم اسرار نیست

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1384/12/15ساعت 0:41  توسط حمیده  | 

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

نه با اندوه باید ماند

نه غم را باید از خود راند

بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم

چقدر این زندگی زیباست

که من بعد از چه طولانی زمانی

یافتم عشق و تو را باهم

" تورا من دوست میدارم"

اگر چه خوب میدانی

و گرچه در غزلهایم

به تاکید فراوان گفته ام این را

" تو را من دوست میدارم"

و با تو زندگی زیباست

و بی تو زندگانی ...

بگذریم از این سخن ...

بیجاست!

برای باتو بودن این شروع بی نظیری بود!

اگر بهار میدانست

برایم غنچه سرخ گلی را می شکوفانید

که با آن خیر مقدمت گویمت

اما نمی دانست

گمان می کرد روز آخر دیدار ما آن روز بهاری

است

و شاید من خودم هم این چنین بودم!

پذیرایت شدم با بوسه و لبخند

تنت چون دیدگانت سرد

و احساس گریزی بی امان در چشم تو پیدا

غروری سهمگین و وحشت آور  بود

که از چشم تو می بارید

و من با خویشتن گفتم:

"چگونه این غرور شرمگین را بوسه باید داد؟!"

  " تو را من دوست میدارم"

و با این جمله دیوار غرورم را شکستم من

تمام داستان این بود!

" تو را من دوست می دارم."

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 9:12  توسط حمیده  | 

" تو ر ا من دوست می دار م"

تو هم ...آیا...مرا...؟

اما...

سوالم چشم در راه جوابت ماند

و تنها پاسخ محسوس تو آندم سکوتت بود

سکوتی سخت و حشت زا

که من خود را در آن بازیچه ی دست تو می دیدم

ولی جرات بخود دادم

و یکبار دگر ـ آرامتر اماـ

زمام سر نوشتم را بدست جمله ای دادم

و با شرم از غرور خویشتن گفتم:

"تورا من دوست میدارم٬ تو هم ...آیا...؟!"

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 9:11  توسط حمیده  | 

ولی اینبار

تنت با حالتی مبهم٬ به جای توسخن  می گفت

و استنباط من از گردش خون در ر گت این بود

"تورا من دوست میدارم"

به د ستت د ست لرزانم گره میخورد

خدا خندان به بند سرنوشتم سر نوشتت را گره میزد

صدای عقل می گفت:

"این دو را از هم جدا سازید"

صدای عشق ولی می گفت:

"چشمها را به هم د وزید"

و ما عمدا صدای عقل را از گوش می راندیم

و بعد از آن هم آوایی

خدا ما را اسیر خواب شیرین جوانی کرد

و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم

نفسهایت

همان سهمی که بی او زندگی هیچ است

همان سهمی که بی او زندگی مرده است

و دیگر سر نوشت روح نا معلوم

که از دنیای بعد از مرگ ٬ ما چیزی نمیدانیم...!!

همان سهمی که بی او...

عشق آیا سرد می گرد د ؟

و من اندیشه کردم...

عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود

... ومن ...آری

نفسهای تو را در سینه میدادم

و این سهم بزرگی بود

ولی با آن امیدی که مرا با تو نگه می داشت

نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو

و خوابی بود

و من باور نمی کردم

بدین حد خوب و شیرین باشد این رویا

و آیا...!! هیچ...!! رویا بود ؟

و یا عین حقیقت بودو من روء یاش می پنداشتم ؟

 

 

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/14ساعت 9:8  توسط حمیده  | 
 

یارین بویون قوجاخلادیم یار آغلادی من آغلادیم

ییغیشدی قونشولار بوتون جار آغلادی من آغلادیم

طاریم دانار آغاشلاری منی گوروب دانشد یلار

بویومو زیتون اوخشادی نار آغلادی من آغلادیم

ائلیکه اسدی بیر خزان تالاندی گوللریم منیم

خبر چاتینجا بولبوله خار آغلادی من آغلادیم

اوره ک سوزون دیدیم تارا سیملر اولدی پارا پارا

یاواش یاواش سیزیللادی تار آغلادی من آغلادیم

دئیدیم کی حق منیمکیدی باشیمی چکد یلر دارا

طناب کسنده بوینومو دارآغلادی من آغلادیم

جعفریم بویوم بالا غم سینمده قا لاقالا

یار جانیمی آلا آلا یار آغلادی من آغلادیم

"از دوست خوبم فریاد "

 |+| نوشته شده در  شنبه 1384/12/13ساعت 0:0  توسط حمیده  | 

نفس آدمها

 سر بسر افسرده است

روزگاریست

د ر این گوشه ی پژمرده هوا 

هر نشاطی مرده است

دست جادویی شب

در به روی من غم می بندد

می کنم هر چه تلاش

او به من می خندد

نقش ها که کشیدم در روز

شب ز ره آمد و با دود اندود

طرح هایی که فکندم در شب

روز پیدا شد و با پنبه زدود

مشفق کاشانی

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/12ساعت 21:13  توسط حمیده  | 
من فکر می کنم همه این دردهای بی درمون همه ی این بلا تکلیفی ها همه این غمها و غصه ها و نا آرومی های آدمها بخاطر اینکه جای ما اینجا نیست . ما مال اینجا نیستیم و صله نا جوریم برای این دنیا ما نباید اینجا باشیم ما نباید میومدیم اینجا و حالا که امدیم چون ازاصل خودمون دور موندیم چون ریشه مون جای دیگه جا مونده چون دلمون ان دور دوراست بهانه می گیریم . فرقی نمی کنه خوش باشیم یا نه گرفتار باشیم یا آزاد...بها نه میگیریم بدون اینکه خودمون بدونیم چرا و برای چی ؟ گاهی انقدر دلمون می گیره احساس بی پناهی و تنهایی می کنیم که به خودش پناه می بریم نمی دونم شاید هم بخودمون  ٬ (نه به خود دنیایی و آلوده مون ٬ به خودی که مملو ازدروغ و خوخواهی و دورویی ٬ انقدر دو رنگ که دیگه حتی خودمون هم نمی تونیم اصل و فرع خودمون تشخیص بدیم خو دمون هم دچار اشتباه می شیم در شناخت خودمون )٬ به خود خدایی مون پناه می بریم یعنی ان خودی که زمانی همنشین خدا ٬ مخاطب ان شاید هم همصحبتش بود ! شاید هم ...یعنی خودی که شاید هم خود خدا بود آ خه لایق هم نشینی با خدا بود ...حالا چی شد که این لیاقت از دست داد؟ چی شد که مغضوب شد ؟ منفور شد و رانده شد و افتاد ان دور دورا که فرسنگها با خدا ٬ چی میگم با خودش فاصله داشت دیگه خیلی دیوارها و درها و  طبقات با خود خداییش نه با خود خدا ٬ نمی دونم شاید با هر دو شون ٬ فاصله افتاد که دیگه نه دستمون به خو د خدایی مون می رسه نه به خدا  !!!

    

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/07ساعت 9:49  توسط حمیده  | 

از من بگریزید که می خورده ام امروز

با من منشیند که دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

ای بیخبر از گریه ی مستانه ام امشب

یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

گر جان نرود در پی جانا نه ام امشب

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 14:54  توسط حمیده  | 

امروز روز خوبیه بعد از مدتها کلی خوشحال شدم خدا خیر بده این آقا مهدی رو امروز کلی خوشحالم کرد و باعث شد که سر حال بیام  .این پست گذاشتم برای تشکر از لطفش و زحمتی که برام کشیده لا اقل ۵ ساعت از وقتش رو گرفتم. امیدوارم که موفق باشه. و منهم بتونم در اینده جبران کنم.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1384/12/05ساعت 0:13  توسط حمیده  | 

من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا آن شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی شهابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم

مرا گر عاشق صادق ٬نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گر دوزخ بود با تو

ز جنتها گریزانم به دوزخها عذابم کن

ز شرم تنگ دستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا سحابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صدها کتابم کن

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/02ساعت 20:50  توسط حمیده  | 
 
  بالا