تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

نگاه مست

 

من به قر بان نگاه مست تو

بوسه گاه لحظه هایم ،دست تو

ای غریب جاده های سرد من

ساکن پس کو چه های درد من

محو احسا س قشنگت ،مانده ام

واژه ها از چشم مستت، خوانده ام

با نگاه تو چراغان ،گشته ام

همچو چشمت، نورباران گشته ام

همدم شبهای تنها یی شدم

مثل شبهای تو یلدایی شدم

ای سر انجام تمام هستی ام

باده چشمت دلیل مستی ام

من که احساس تو را بو سیده ام

از می تلخ لبت ،نوشیده ام

مرغ رام و سر براهت ،گشته ام

غرق احساس گناهت، گشته ام

دیگر از شهر غز لهایم ،مکو چ

بی نگاهت ، مثنوی ها هیچ و پو چ

از نگاهم خوشه غم را بچین

هستی من ، مستی من را ببین...

 

  شعر از دوست خوبم وفا

وای بازم دلم گرفته بد جوری هم گرفته . چقدر سخت دنبال یه چیزی بگردی

و ندونی چیه ؟ چقدر سخت دلت بگیره ٬ بغض خفه ات کنه یک حس خلا

عظیمی رو داشته باشی ولی ...وای چقدر سخت دنبال یه چیزی بگردی

آروزی یه چیزی به دلت باشه غم غریب فراق و هجران تحمل کنی ولی

باز ....چی می گم ؟ خدایا کجایی ؟ دلم برات تنگ شده دلم گرفته دلم پر

خیلی پر ٬  داره سر می ره  ٬ داره فوران می کنه داره رسوام می کنه ٬ تو

کجایی ؟ احتیاج به کمکت دارم خدایا فریاد رسی می خوام ٬خدایا من دریاب

خدایا یه نگاهی یه توجهی یه پناهی  ٬ این حس داره خفه ام می کنه داره

من از پا می ندازه  داره دیوونه ام می کنه نمی خوام بنویسم نمی خوام

فریاد بزنم نمی خوام بگم ولی چکار کنم نمیشه گاهی واقعا راه نفسم

بندمی یاد حس می کنم دیگه نمی تونم نفس بکشم یه حس خاصیه ...

خدایا دلم گرفته

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/28ساعت 20:18  توسط حمیده  | 
درد های متورم سخت آزارم می دهند. دوباره

دردی مبهم از نداشته هایم روبرویم ایستاده است.

من می مانم تنها و سر در گم ...نداشته هایم

سخت آزارم می دهند . گویا هر لحظه ویران می

شوم ٬  محو می شوم نابود میشوم  و

به ابدیت می پیوندم.  و هر لحظه خرابتر و ویران تر

از قبل به زندگی می اندیشم و به فلسفه بودنم . و

دوباره ...نداشته هایم ...دوان دوان ...من می مانم

و یک دنیا غم و اندوه...هر لحظه غمی از تو  ٬ دردی

از تو ...

 

    تو گویی پشت حصاری مانده ام بس قطور و

طویل. من ماند ه ام پشت دیواری ازنداشته ها و

حسرتها ٬ ندانسته ها و جهالتها ...و آن سوی دیوار

خدایی که روزگاری لحظه هایم با حضورش ناب و

سرشار بود. چه غریب ماند ه ام چه دردمند مانده

ام و چه بی پناه ٬ چه طاقت فرساست غم غربت و

تحمل درد ی عظیم بی همنفس . اینجا کسی برای

گریه هایم بی تاب  نیست هیچکس شریک غمهایم

نیست تنها خودم مانده ام ٬ و در خود  ٬ فرو ریختن

هایم ...تنها خودم و در خود گریستن هایم...و ای

کاش بگریم . این فرو خوردن بغض سخت برایم

گران تمام  می شود . از درون فرو ریخته ام در دل

گریستن بسیار دشوارتر از گریستن با چشمان

صورت است...دیر زمانی است با چشمهای صورتم

نگریسته ام و این بسیار دردناک است . این بغض

بجا مانده در گلو ... این بی خدایی ...این خدا را

نداشتن این بی کسی ها ...وای چه طاقت

فرساست...

      این سوی دیوار سخت تاریک است ...و آیا ان

سوی دیوار کسی انتظار مرا می کشد...؟؟؟ آیا

شانه ای...؟ ؟؟ آیا قلبی...؟؟؟آیا

چشمی ...؟؟؟وای چه طاقت فرساست چقدر

سخت است چقدر تلخ است...

   در خود فرو ریخته ام دوباره کا بوس دردناک 

شبهایم زنده شده . دوباره دردی عظیم بر روزهایم

چنگ انداخته ...چه تلخ است تجربه کردن مرگ

نزدیک ترین آدمهای زندگیت ...نه مرگ فیزیکی٬ که

آن بس قابل تحمل تر است از مرگ آرزوهایت

و مرگ آدمهایی که می پنداشتی...

این سوی دیوار سرد است و خاموش ...آدمها

سربی و سرد...دلم آغوش بی دغدغه می

خواهد...آغوش گرم گرم ٬ با سر شانه هایی

استوار...اما دریغ دریغ دریغ .

     

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/01/26ساعت 10:49  توسط حمیده  | 

مي سوزم از فراقت روي ازجفا بگردان

 

هجران بلاي ما شد يارب بلا بگردان

 

دركهكشان شيري او شمس و من شدم مه

 

آن را كه حائلم شد رويش سياه بگردان

 

مهري به دل نشانده ، غم را زدل رهانده

 

اي باغبان كه آن چيد تو برملا بگردان

 

تكليف لايطاق است صبري دگرندارم

 

يا وصل دل بكن جان يا جان رها بگردان

 

گرقدراو نباشم عشقي به قدر او ده

 

يا عدل كن بميزان ، يا خود قضا بگردان

 

قندلبش چوگشته ، داروي قلب خسته

 

بيماري من و دل يارب دوا بگردان

 

گريار ما ندارد سوداي قلب بيمار

 

او را به عشق بسيار، تو مبتلا بگردان

 

گرميل ما نموده ، همراه كن ملائك

 

درخانه ي دل ما ، جشني بپا بگردان

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1385/01/25ساعت 9:30  توسط حمیده  | 

شبی از شبها ابو الحسن خرقانی با خدای خود

 

خود راز و نیاز همی

 

کردی . آواز بر آمد های ابو

 

الحسنو ! خواهی آنچه که از تو می دانم با خلق

 

بگویم تا سنگسارت

 

کنند . آواز داد ؛ پرور دگارا

 

خواهی آنچه از محبت تو می دانم و آنچه از کراما

 

ت تو می بینم با

 

خلق بگویم تا هیچکس

 

سجودت نکند ٬ آواز بر آمد ؛نه از من نه از تو

 

خوش باشید.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/23ساعت 9:10  توسط حمیده  | 
    بازم یه حسی داره وادارم  میکنه بنویسم انم اینجا جالب من معمولا خیلی

مینویسم ولی توی دفترم

سالهاست نوشتم از ۱۶ سالگی دفتر خاطرات دارم . یا بهتر بگم دفتر درد دل ٬

 همیشه هر وقت از زمین و

زمان به ستوه می امدم می رفتم توی این دفترها می نوشتم .   هیچوقت هم

دوست نداشتم کسی انها  رو بخونه چون انها رو فقط برای خودم بهتر بگم برای

آرامش خودم می نوشتم و این دفترها سنگ

صبورهای من بودند . تا اینکه این وبلاگ درست کردم از ان روز نمی دونم چرا گاهی

دلم میخواد نوشته

هام اینجا بنویسم .تا خونده بشه . خیلی مواقع مقاومت می کنم ولی گاهی وقتها

هم نمیشه .حدود دو

ماهی که این وبلاگ تقدیم کردم به آدمی که فکر می کردم یعنی خودش بارها گفته

بود که دوست داره

بدونه من چی می نویسم راجع به چی می نویسم و بقول خودش توی کله ی من

چی می گذره ٬ چقدر

زود حس کنجکاویش ارضا شد و اشباع شد ٬ و چه زود مارو کشف رمز کرد ٬ حتی

مطالبی رو هم که برای

خودش می نویسم رو نمی خونه ....جالبه تا الان از ان روزی که آدرس این وبلاگ

بهش دادم حتی یکبار

هم این وبلاگ ندیده !!! گاهی فکر می کنم...وای پناه برخدا . خدایا نمی دونم  انگار

همه عوامل دارن

دست بدست هم میدن که من به این نتیجه برسونن که سخت در اشتباهم همه

عوامل می خوان من

به قبل از ۸۴ برگردونند . انگار ان ۳۶ سال درست زندگی کردم و این یک سال مسیر

دارم اشتباه می رم .

انگار هیچ دو نفر آدمی روی این کره خاکی پیدا نمی شن که برای هم ساخته شده

باشن و یا بتونن

سنگ صبور هم باشند . ۳۶ سال تنهایی انگار چهره ی واقعی زندگی بود و این ۱

سال توهمی و

حبابی بیش نبود . خدا یا خودم رو می سپارم بدست تو و سر نوشت محتومی که

برای من رقم زدی .

بچرخون این چرخ لعنتی رو ببینیم تا کی از کار می افته . ما که دعا مون بی اثر . و

حکم محکومیتمون

لازم الاجرا ٬ و تخفیف عفی هم توش نیست . چه کنیم مجبوریم تسلیم بشیم .

 

                                                                            

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/16ساعت 17:38  توسط حمیده  | 
من آبادی نمی خواهم خرابم کن خرابم کن

بسوزان شعله ام کن در دهان شعله آبم کن

خوشا ان شب که با آهی بسوزم هستی خود را

خدایا تا گریزم زین تن خاکی سحابم کن

به نعمت نیستم مایل خدای خانه را خواهم

مرا گر عاشق صادق نمی دانی جوابم کن

اگر جنت بود بی تو و گردوزخ بود با تو

ز جنت ها گریزانم به دوزخها عذابم کن

ز شرم تنگدستی می گریزم از تهی دستان

مرا ای دست قدرت یا بمیران یا شهابم کن

دلم خواهد بسوزم تا به عالم روشنی بخشم

تو ای مهر آفرین در برج هستی آفتابم کن

پس از مرگم تو ای افسانه گو سوز نهانم را

ببر در قصه ها افسانه ی صد ها کتابم کن

            

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/15ساعت 22:39  توسط حمیده  | 

نمی دو نم این مطلب چطور شروع کنم چطور بنویسم ؟ فقط این می دونم که یه حسی وادارم می کنه بنویسم .

نمی دونم تا بحال شده سیلی بخورید ؟ اصلا تا بحال خودتون بخودتون سیلی زدید ؟ من یکبار این کار رو کردم و انعکاسش  الان که حدودا یک سال و سه روز از ان سیلی می گذره توی زندگیم مونده و ظاهرا هر روز داره پررنگ تر میشه ! ان سیلی انقدر محکم بود که  همین الان هم که یادش می افتم سوزش ان احساس می کنم . و چه تحولی بهمراه داشت ان سیلی و چه درس بزرگی رو بهم داد . درسی که باعث شد سال ۸۴ بهترین و بدترین سال زندگیم بشه . خوش باشید.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/07ساعت 19:54  توسط حمیده  | 

خوشا آنکه نشینیم میان گل و لاله

ماه و تو بکف شیشه و در دست پیاله

و ز شوق رخ و قامت تو پیش گل و سرو

بلبل کند افغان بچمن فاخته لاله

ای دلبر گلچهره که مشاطه صنعت

بالای گل از سنبل تو بسته کلاله

آهنگ چمن کن ٬که بکف بهر تو دارد

گل ساغر و نرگس قدح ولاله پیاله

عید است و بعیدی چه شود گر بمن زار

یکبوسه کنی زان لب جانبخش حواله 

                

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/01/03ساعت 11:23  توسط حمیده  | 
 
  بالا