|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
دوش دور از رویت ای جان جانم از غم تاب داشت ...
دیشب از آن زیبای بی همتا طلب وصالت را کردم . از او خواستم که محراب
دلم را محیای نمازی دیگر کند. آستانش را خواستم بارش را خواستم . و
امشب ... کور سوی امید وصالت دوباره شعله ور شد . چشم بر راهم
معبودا عزیزا چشم بر راهم ٬ امشب خیال روی چون ماهت دوباره عشوه گر
شد و دل بی قرارم را بی قرارت کرد . امشب ییقرارم بیقرار٬ آشفته ام آ
شفته ٬ معبودا مرا دریاب امشب نقشینه های مهرت دوباره نقشبند دلم
شده و دوباره دلم بی قرار روی ماهت شده ٬ دلم تنگ است تنگ تنگ تنگ .
بی قرار است بیقرار بی قرار ٬ بی قرار روی ماه تو ... در عجبم چرا اینهمه
بی پناهم چرا اینهمه ...بار الها معبودا ...دلم گرفته است این دل بی قرار م
تو را می جوید بارالها فریاد رسی میخواهم ...
صیادم را بگویید به شکارم بیاید من بس نشسته ام تا بیابد مرا ...! صیدم
کند شکارم کند به آتشم کشد .

![]()
شقايق گفت :
با خنده نه بيمارم، نه تبدارم 
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم 
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي 
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي 
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود 
و صحرا در عطش مي سوخت 
تمام غنچه ها تشنه 
ومن بي تاب و خشکيده 
تنم در آتشي مي سوخت 
ز ره آمد يکي خسته 
به پايش خار بنشسته 
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود 
نمي دانم چه بيماري 
به جان دلبرش افتاده بود
اما
طبيبان گفته بودندش 
اگر يک شاخه گل آرد 
ازآن نوعي که من بودم 
بگيرند ريشه اش را و 
بسوزانند 
شود مرهم 
براي دلبرش آندم 
شفا يابد 
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده 
و يک دم هم نياسوده 
که افتاد چشم او ناگه 
به روي من 
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد 
به سوي من 
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد 
و او مي رفت و من در دست او بودم 
و او هرلحظه سر را 
رو به بالاها 
تشکر از خدا مي کرد 
پس از چندي 
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت 
و ديگر داشت در دستش 
تمام ريشه ام مي سوخت 
به لب هايي که تاول داشت گفت
اما چه بايد کرد؟ 
در اين صحرا که آبي نيست 
به جانم هيچ تابي نيست 
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من 
براي دلبرم هرگز 
دوايي نيست 
واز اين گل که جايي نيست ؛ 
خودش هم تشنه بود 
اما!! 
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و 
من در دست او بودم 
وحالا من تمام هست او بودم 
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ 
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ 
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت 
که ناگه 
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد 
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت 
نشست و سينه را با سنگ خارايي 
زهم بشکافت 
زهم بشکافت 
اما ! آه 
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد 
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد 
و هر چيزي که هرجا بود 
با غم رو به رو مي کرد 
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خون 
رابه من مي داد و بر لب هاي او فرياد 
بمان اي گل 
که تو تاج سرم هستي 
دواي دلبرم هستي 
بمان اي گل 
ومن ماندم 
نشان عشق و شيدايي 
و با اين رنگ و زيبايي 
و نام من شقایق شد 
گل هميشه عاشق شد

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد![]()
فريبنده زاد و فريبا بميرد ![]()
شب مرگ تنها نشنيد به موجي
رود گوشهاي دور و تنها بميرد ![]()
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
كه خود در ميان غزلها بميرد ![]()
گروهي برآنند كاين مرغ زيبا ![]()
كجا عاشقي كرد، آنجا بميرد.
شب مرگ از بيم، آنجا شتابد
كه از مرگ غافل شود تا بميرد
من اين نكته گيرم كه باور نكردم![]()
نديدم كه قويي به صحرا بميرد ![]()
چو روزي از آغوش دريا برآيد ![]()
شبي هم در آغوش دريا بميرد
تو درياي من بودي، آغوش بگشا![]()
كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد ![]()
![]()
شبي غمگين و باراني , شبي سرد![]()
مرا در غربت فردا رها کرد![]()
دلم در حسرت ديدار او ماند ![]()
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد![]()
به من مي گفت تنهايي غريب است![]()
ببين با غربتش با من چه ها کرد![]()
تمام هستي ام بود و ندانست![]()
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد![]()
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد![]()









ديگه از خستگي هام خسته شدم
ديگه از بستگي هام بسته شدم
مي زنم تيغ به بند بستگي 
مگه آزاد بشم ز خستگي
بسه تنهايي ديگه توي قفس
بسه اين قفس بدون هم نفس 
ديگه بسه تشنگي بدون آب
خوردن فريب و نيرنگ سراب
واسه هركي دل من تنگ مي شه
تا مي فهمه دلش از سنگ مي شه










بازم دل گرفته باز بغض کردم ٬ باز چشمهایم بارانی
یند ٬ باز پلکهایم سنگین شده اند و بغض داردخفه
ام می کند .
باز من ماند ه ام و یک دنیا تنهایی ٬ باز من ماند ه ام
یک دنیا حرف به وسعت تمام سلو لهای تنم و
به و سعت تمام وجودم . حرفهایی که گوشی
برای شنیدنش پیدا نمی کنم . با ز من مانده ام و
غم نداشته هایم .
باز من ماند ه ام و این دل بی قرار که دارد سینه ام
را می شکافد در جستجوی پنجره ای

برای رهایی و پرواز از این قفس تنگ و تاریک

که هر رو ز تنگ تر و تاریک تر میشود . و دلم را در
خود می فشارد ٬ درست مثل شب اول قبر ٬ چه
می گویم ؟ آنکه اصلا دردناک نیست ٬ چه بسا لذت
بخش هم باشد ٬ زیرا آن هنگام است که دیگر دلم
رها شده است و آن گاه است که صیاد و قفس ...
اسیر صید و زندانی خود شده اند.
آن هنگام است که تن اسیر روح است . بگذار عذاب
ببیند بگذار شکنجه اش کنند بگذار بفشار د ندش
انقدر که استخوانهایش خرد شوند له شوند پودر
شوند و خوراک
موران و ملخان گردد . بگذار کریه ترین
فرشته ها به دیدارش بیاییند . بگذار محکمه ای بر
پا شود و و آنگاه
تمام گوشها را ببندند که هیچکس
فریادش را نشو د .مگر نه اینکه همین بدن بود که
همه ی گوشهارا
به رویم بسته بود همه ی دلها را در
غفلت و روزمرگی فرو برده و بخود مشغول کرده
بود. بگو نه ای که
هیچکس صدایم را نمی شنید هیچکس
مرانمی دیدید . هیچکس مرا نمی شنید و هیچکس
مرا نمی خواند .
بگذار به سخت ترین عذابها
محکومش کنند. بگذار تبعیدش کنند به جهنم . بگذار
برود به جهنم ... !!
دلم در تکا پوی رهایی از این
قفس گوشتی تنگ و تاریک سالها ست که دارد به
در و دیوار آن
می کوبد . درآرزی پرواز است .پرواز تا ابدیت پرواز

تا بی نهایت...اما افسوس
باز من مانده ام و چشمهای آبی آبی . زندگی
چقدرسخت و تحمل آن چقدر
دشوار است٬ ودرک آدمها غیر ممکن .
دلم گرفته است گویا تمام غمها ی عالم به یکباره
هوار شدن توی دلم . زندگی خیلی سخت است !
زندگی خیلی سخت است ! سخت سخت سخت .
زندگی جز خستگی نیست
خستگی هم زندگی نیست
تنهایم تنهای تنها در این تبعیدگاه . کو همنفسی ؟
کو شانه ای ؟ کو دلی ؟ کو چشمان منتظر و
نگرانی که ... کو ؟ کو ؟ کو ؟

واسه پیدا کردنت تن بدل صحرا میدم
آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم
|
|