تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

 

 

دوست دارم بروم سر بسرم نگذارید

گریه ام را به حساب سفرم نگذارید

دوست دارم که به پابوسی باران بروم

آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد

بس کنید اینهمه دل دوروبرم نگذارید

آخرین حرف من اینست زمینی نشوید

فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید

 

 

love  

 

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند

قاب عکس تو است اما شیشه ی عمر من است

بوسه بر مویت زنم  ترسم که تارش بشکند

تار موی توست اما ریشه ی عمر من است

 

 

 

وقلبم در تب تاب است امشب

و پر سوز گداز هستم من امشب

تو را گم کرده ام امروز

و

چشم در راهم که باز آیی

و

چشمانم بیارایی و قلبم را بیاسایی

دلم خواهد که با چشمان زیبایت

نگاهی بر من اندازی

که جانانم!

"مرا کیفیت چشم تو کافیست"

تو را گم کرده ام امروز

تمنا می کنم هر شب

نگارا نا زنینا خوب من

جانم به لب آمد

کجا رفت ؟ آن غزلهایت

نگاه گرم و گیرایت

و اما من :

که اینک بی تو رسوایم

به هر بام و بر ایوان

نشانی از تو می جویم

نگارا نازنینا جان من باز آ

"تو را من چشم در راهم "

"تو را من چشم در راهم"

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1385/06/25ساعت 20:29  توسط حمیده  | 

 

 

تا نسوزم کی خنک گردد دلت

ای دل ما خاندان و منزلت

خانه ی خود را همی سوزی بسوز

کیست آن کس که بگوید لا یجوز

خوش بسوز این خانه را ای شیر مست

خانه ی عاشق چنین اولی تر است

 

 

در انحنای تنهایی خود...بین بودن نبودن...

ماندن رفتن...نازو نیاز...خاموشی و فریاد...

سوزو گداز و سکون

و آرامش ٬سوزو گداز را بر می گزینم.

حسی گنگ و نامفهوم ٬ دردی بزرگ و

عمیق به وسعت تمام و جودم قلبم را می فشارد .

 دلم را ملتهب

می کند شعله ور می شوم و آرامشم را می رباید

٬  قرارم را می گیرد...و چشمهایم را آبی آبی میکند به

 وسعت دریا ٬ بغضی خاموش گلو گیرم می شود.

 می شکنم...میشکنم و می دانم که شکستنم را

 هیچکس نظاره گر نیست. 

 مشتاقانه در انتظارم روزی را که در زیر

لایه های فراموشی ٬ این شکستنم را بازگشتی و

مرمتی نباشد

روزی را که خرد خرد خرد شوم پودر شوم

ذره ای شوم و آنگاه محو ناپیدا... تاشاید آرامش از

دست رفته

 ام را در این خرد شدن بیابم. تاشاید بار سنگین

 حرف های بر دل مانده ام را برز مین بگذارم تا شاید این

 قلب مچاله شده ام مجالی برای ترمیم یابد .

آری سوز و گداز را بر می گزینم...سوزو گداز را !... چرا

 که برای ان آمده ام چرا که بی آن زندگی را تداوم

 نشاید مگر نه اینکه از همان ابتدای خلقت خدای داغ

خود را بر دل آدم و حوا نقش زد مگر نه اینکه فقط به

 بهانه ی دانه ای گندم ...چه می دانم شاید دانه ای سیب ... آنها

 را از خود راند و به غم عشق خود مبتلا

 کرد .  مجازات این تخلف  چه بود؟  تبعید

به دور دست ترین ...  آنقدر دور که دیگر ... نه ! نه ! نه ! 

تصمیم نا

خدای جهان عادلانه نیست ... 

طمعی نمود آدم بجمال حی اعلا

هوسی به سوی گندم به دل از رخش تمنا

نه بجرم جدم آدم که خدای حق تعالی

به بهانه ی غم او به زمین نهاد ما را 

 

بسوی وادی عشق

 

نصیب من ز شب بی ستاره تنها تو

برای مشکل من راه چاره تنها تو

چقدر مانده به آن سرزمین رویایی

چقدر خیره بمانم مگر نمی آیی؟

به فصل فصل نگاهت قسم که دلتنگم

و در درون خودم ناشیانه می جنگم

که هی فلانی از این عشق لعنتی بگذر

از این جنون پر از بی محبتی بگذر

زمین به دور خودش ما به حول محور عشق

مدام چرخش بی حاصلی ست بر سر عشق

و یک خدای دروغین خدای خوش برخورد

که حق بنده ی خود را به ناروا می خورد

چه سالها که نشستم به یا حق و هویش

و او هنوز طلبکار سیب کرمویش

قسم به ساقه ی تبدار آخرین گندم

که طعنه می شنوم از زبان این مردم

گلو گلو عطش تازه در تنم جاریست

و طعنه های شما عین مردم آزاریست

شما که بر لبتان خنده های مصنوعی ست

خدایتان به خدا یک خدای مصنوعی ست

من از دیار شما کوچ می نمایم کوچ

و دست می کشم از این قمار گل یا پوچ

دوباره نقطه سر خط زمین تورم کرد

و مرد جاده ی هر روز خویش را گم کرد

زمین به دور خودش ما به حول محور عشق

مدام چرخش بی حاصلی ست بر سر عشق

دوست خوبم تورج

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/15ساعت 10:47  توسط حمیده  | 
 

 

بید لی را که عشق بنوازد

جان او جلوه گاه خود سازد

بخودش آنچنان کند مشغول

که به معشوق هم نپردازد

 

تو کجایی ؟

آن زمان که دلم تو را می طلبد و قلبم آرزویت را دارد.

توکجایی ؟

هنگامی که تما م و جودم در طلب توست و قلبم ما لامال از شوق

دیدارت .

تو کحایی ؟

آن لحظه هایی که دلتنگت هستم و انتظار می کشم چشمهای مهربانت را .

تو کجایی ؟

آنگاه که ثانیه ها را می شمارم و چشم بر در دارم در انتظار دیدارت .

تو کجایی ؟

هنگامی که دلم می گیرد و باتو نجوا می کنم ٬ فقط با تو !

تو کجایی ؟

هنگامی که کنارت هستم هنگامی که هم کلامت میشوم چرا نمی

بینی؟ چرا نمی شنوی ؟

چرا نیستی هنگامی که با من و در کنار منی .

تو کجایی که نمی دانی من کجایم ؟

چشمانت کرا می بیند که نمی تواند مرا ببیند ؟

چشم انتظار کدام طلوعی ؟ چشم در راه کدام مسافری ؟که مرا نمی

بینی!

گوشهایت کجاست  ؟ آیا توان شنیدن داری ؟ایا می توانی بشنوی ؟ اصلا

آیا شنیدن را آمو خته ای ؟ ایا طعم شیرین شنیدن را ٬ خوب شنیدن را

می گویم تا بحال چشیده ای ؟

دوست من !

تو کجایی ؟

که مرا ببینی بشنوی بخوانی و درک کنی !!

که ببینی چه دردمندم !چه خسته ام و چقدر شکسته ام . از بی کسی و

تنهایی .

تو کجایی ؟ تو کجایی ؟

کاش باشی کاش بیایی کاش بمانی کاش بفهمی ...بودنی با تمام وجود

بودنی مو ثر بودنی

معنوی که بودن مادیت را نمی خواهم بدنت را نمی خواهم جسمت را

نمی خواهم چرا که همه ی اینها را دارم و هست .

آمدنت را تشنه ام ولی نه آمدن فیزیکی ات را مادی ات را .

بودنت را سخت در انتظارم و آرزومند ٫  میخواهم که همیشه و در تمامی

لحظات شا نه به شانه ام بیایی ولی نه ... وجودت را میخواهم دلت را

میخواهم . قلبت را تمنی دارم .شعر و شعورت را می خواهم !!!

کاش بمانی برای همیشه در کنارم ولی نه تنت نه جسمت نه بدنت که

جانت را میخواهم جانت را !!

وای کاش مرا بفهمی کاش می توانستی حسم کنی در کم کنی کاش

سعی می کردی که مرا بفهمی. می خواستی که درکم کنی !

ای دوست !

تنهای تنهایم دلم گرفته این روزها از دست تو ٬ خیلی خیلی زیاد باور کن .

شاید تقدیری در نیمه ی دوم تیر نهفته است . نمی دانم

 

یارب آن لعل شکرین چه خوشست

یارب آن روی  نازنین چه خوشست

و زمن ار  باورت نمی افتد

بوسه زن بر لبش ببین چه خوش است

آنکه اندر جهان نمی گنجد

در میان دل حزین چه خوشست

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 0:31  توسط حمیده  | 
 
  بالا