تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

به نام او

که مرا آفرید

تا چشم در راهت باشم

نمی دانم چرا امروز انقدر تشنه ام ! 

چرا انقدر عطش دارم! چرا لبهایم ترک خورده اند  !

 چرا گلویم خشک

 است خشک خشک خشک ٬  انقدر خشک که

نمی توانم کلامی بر زبان آورم نمی دانم چرا انقدر  

تشنه ام چرا اینهمه عطش دارم . عطش نوشتن باز

قلم در دست نشسته ام  با یک دنیا درد یک دنیا

تنهایی و بی پناهی ...و انتظاری کشنده ...در این

 شبهای قدر شرمنده ام از ... ولی چه  کنم نگارا که :

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

محصول دعا بر سر پیمانه نهادیم

تشنه ام تشنه ی جرعه ای از می محبت تو تا مستم

کند مدهوشم کند از خود آواره ام کندبیخودم کند .

  جانم را بستاند ... و در عوض بیاید بیاید برای همیشه 

 و بماند تا ابد .

 

چون می رود این کشتی سر گشته که اینک

جان در سر ان گوهر یکدانه نهادیم

تا هستیم را نثارش کنم و تمام وجودم را جز او تهی

کنم بر  قلبم  و بر جانم بنشانمش  .

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر در این خانه نهادیم

وه ! چه سخت است نبودنش چه دشوار می

 

نماید رفتنش و چه درد ناک است تنهایی بی کسی و  

بی هم نفسی .  وای دلم !!٬ وای دلم!!٬ دلم را گم  

کرده ام!!  دلم را گم کرده ام .

خدا را بیابیدش !! آی مردم ! ای دوست !

  معبودا ! نگارا  ! دلم را می جویم . می دانید

 کجاست ؟ آیا ندیده اید اش ؟

تو چطور محبوبم ؟ تو چطور نگارم ؟ مهمانی تمام شد

 ضیافت به آخر رسید و من هنوز گمشده ام هنو ز

 راهم را نیافته ام شکسته ام خسته ام در مانده ام از

جستجو ی بی حاصل...وای دلم وای دلم . دلم را

گم کرده ام ....

 

 

 

سا یه ای گمگشته ای در یک کویرم کیستم ؟

پرسشی بی پاسخم در جستجو ی کیستم؟

یک قدم تا انتهای دردهایم مانده است

منتظر تا اینکه باز آیی بگویی کیستم ؟

روی دوش خسته ام  آواری از دلواپسی ست

از کدامین سمت می آی بگو می ایستم

روبروی آینه تصویر خود گم کرده ام

عمری اما در کجای آینه می زیستم ؟

بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم

بی تو حتی در نگاه لحظه ها هم نیستم

  

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/27ساعت 0:46  توسط حمیده  | 

 

 

بنام او که مرا آفرید

 تا

چشم در راهت باشم

 

و تورا آفرید تا چون غزالی وحشی از من بگریزی و در سبزه زار زمین

بخرامی !!( وه ! چه خوش خرامیدنی !) .

 

بخرامی و چون چشمهای زیبایت بر من افتاد بگریزی .

از من ٬ که دلم در گرو توست . قلبم در دستانت و چشمهایم در

جستجویت .

منی که گرمای وجودت می گدازد م ٬   به اوج م می برد و بال

پرواز م می دهد .

معبودا ! توشه ی راهم و توان پروازم از توست .

نگارا  ! مرا دریاب قسم بر عشق آسمانیمان سردی روی گرداندنت٬

بی توجهی ات را بر نمی تابم . دلم تنگ است تنگ تنگ تنگ . سینه

ام لبریز درد است ٬ جانا خسته ام خسته ی خسته .

بی پناهم تنهایم ... کاش تو نیز همدردم بودی کاش حسم می کردی

کاش مرا  می دیدی .

کجایی  ؟ نگارا  نا زنینا خوب من به لب آمد جانم تو را من چشم در

راهم . تو را من چشم در راهم .

صدای کوچ عشق تو

زحسرت خانه ی قلبم

مرا آشفته می سازد

به فکر صبح فردایم

 

  

دوش دیدم کـه در آغــــوش منت منـــزل بود

 

همچو آیینه ســـــــرا پــــای وجودم دل بــــود

 

عشق داند کـــه در آن جلــوه  گه ذوق حضور

 

دم ز هستی  زدنم کوشش بــی حاصل بـــــود

 

جلوه ی گلشــــــــن  اندام تــــو از خویشم بــــرد

 

دفتــــــر دانش و آگاهی  مــــن باطل بــــــود

 

لاله ی دشـــــــــت جنـــــون  لیلایـــــی داشت

 

چشــــم مجنون  همه جا روزنه محمل بـــــود

 

کاش  میداد به من جوهــــر از خود گــــذری

 

خضر عشقت که مــرا رهبـــــر صاحب دل بود

 

شمع چــون تاب نفس سوزی  آن بزم نداشت

 

داغ دیــریـــنه ی دل روشنـــــی  محفل بــــود

 

مستــــی باده ی بیــرنـــــگ نگاهی  دیــــــدم

 

جوش صد میکده  از چشم تـــوام حاصل بود

 

رنگ چندین  شفــق از دیده بلبل میــــریخت

 

موج گلهــــای  چمن بال و پـــر بسمل بــــود

 

 رفتم  از خویش درآغوش تــــو دریا دریــــا

 

سینه ام  کشتــــی امیـــــد و تنم ساحـــــل بود

 

در سپهر دل من کـــــوکب سیمیـــــن وصال

 

خوش درخشید ولــــی دولت مستعجل بـــــود

دوست خوبم قطره

 

 

کسی زیبا تر از تو در جهان ، نه

تو باش آرام جانم دیگران ، نه

غرور عاشقی دیوانه ام کرد

که دل خواهد تو را اما زبان ، نه

 

 

نقش بر آب مکن نقشه ی احساس مرا

مشکن قدر دل و قطره الماس مرا

تو که در ذهن من از آینه آیینه تری

سنگ تردید مزن شیشه احساس مرا

همتی تا که بتابد به دلم نور امید

یاد گاریست نگهدار گل یاس مرا

آتشی در دلم از شوق شما مشتعل است

داغ ابهام مزن شعله وسواس مرا

شرح آوارگیم صحبت امروزی نیست

خانه بر دوشم و حسرت زده بشناس مرا

در قماری که در آن برد کلان با من بود

دل بدآورد بسوزاند حریف آس مرا

دل رها میشود از ششدر این بازی دهر

          دست نراد فلک ریزد اگر تاس مرا  

 

               :::www.sare.ir:::     

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/16ساعت 22:17  توسط حمیده  | 


 


 

و ریخت آن تب سـرخ از لبـان داغت باز 
 


 

گـداخـت جان مـرا بـو سـه های آرامــت باز


 

تکان تکان تـن رقصـان عاشقـت با من


 

سرود مرده غزل های مانده در کامت

 

تو حلقه حلقه پر از التهاب دود و غـزل


 

به دسـت ، جان و تنـم در میانه با جامت
 

 

قمار بازی خوبیست، شـرط می بـندم


 

اگر پـیـالـه تو باشی و آن تـن رامــت
 


به باد می دهـم امـشب تـمام دینم را


 

اگر که قبله تو باشی و حلقه دامت...
 

 

بــریــد آس دل از حـکـم نـا بهــنگـامــت


شکست شـرط مرا عـهد بی سـرانـجامت
 

 

 


 

با ز در چهره ی خاموش خیال

خنده زد چشم گناه آموزت


باز من ماندم و در غربت دل


حسرت بوسه ی هستی سوزت


باز من ماندم یک مشت هوس


باز من ماندم یک مشت امید


یاد آن پرتو سوزنده ی عشق


که ز چشمت بدل من تابید


باز در خلوت من دست خیال


صورت شاد ترا نقش نمود


بر لبانت هوس مستی ریخت


در نگاهت عطش طوفان بود


یاد آن شب که ترا دیدم و گفت


دل من با دلت افسانه ی عشق


چشم من دید در آن چشم سیاه


نگهی تشنه ی دیوانه ی عشق


یاد آن بوسه هنگام و داع


بر لبم شعله ی حسرت افروخت


یاد آن خنده ی بی رنگ و خموش


که سرا پای وجودم را سوخت
 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1385/07/07ساعت 9:43  توسط حمیده  | 
 
  بالا