|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
هوالمعشوق
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام٬ مستم
باز می لرزد دلم٬ دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های
نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ !
های
نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی ٬ دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است



دوباره دست به قلم مي برم شايد اين دست به قلم بردنهاي تكراري
ايست كه تاب رفتن را از من مي گيرد و قرار ماندن را ، توان دل
بريدن ندارم چرا كه به سادگي دل ندادم دليل ماندنم را نمي دانم!
تو عاشق شدي اما من ؟؟ نمي دانم هيچ چيز نمي دانم حتي دليل
دل سپردنم را ٬ نمي دانم چرا تمام و جودم را تمام احساسم
را تمام قلبم را تمام هستي ام را نثارت مي كنم . من هيچ
نمي دانم !
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي خود خواهي تو غمگينم

نمي دانم دلم گمشده است يا آنكس كه دل به او سپردم ؟!
نمي دانم عشقم را گم كرده ام يا معشوقم را ؟!
نمي دانم عاشقم يا معشوق ؟!
نمي دانم بيجا دل دادم يا گرفتم ؟!
نمي دانم دلم را مي شكند يا من مي شكنم؟!
نمي دانم لايق نيستم يا لايقم نيست ؟!
نمي دانم او قدر نمي داند و نا سپاس است يا من
قدر ناشناس نا سپاسم .
نمي دانم خدا اين را خواسته و قسمت ما كرده يا خود خواسته ايم
و سر نوشت خود را اينگونه رقم زده ايم ؟
نمي دانم چرا وقتي دل بستن دشوار است دل كندن محال مي
نمايد و ناشدني است !؟
نمي دانم تو چگونه آسان دل بستي و چطور مي تواني سهل تر از
آن دل بركني !؟
نمي دانم خدا مرا دل داد تا بتو ببندم يا تو را داد تا دلم را از بن بر
كَني !؟
نميدانم خدا مرا چشم داد تا بر راهت گذارمش يا راه داد تا
چشمانم .... من هيچ نمي دانم !!
حتي نمي دانم كيستم ؟ كجايم ؟ چرا هستم ؟ و چگونه بايد باشم ؟
و ... دردناكتر و شگفت آورتر اينكه چرا و چگونه اينهمه تاب آورده ام
به كدامين اميد انگيزه ...چشم در راهت مانده ام . نمي دانم چرابا
اينكه كه مي بينم ٬ميدانم و با تمام وجودم حس ميكنم كه رفتني
هستي . آري خواهي رفت مي دانم مي روي ويقين دارم كه روزي
بايد در سوگت بنشينم ٬ باز هستم . .. نازنينم با تمام وجود بدرقه ات
خواهم كرد و همچنان چشم در راهت خواهم بود شايد كه باز
گردي ... شايد كه باز گردي !!

تو به اندازه ي عشقت آزارم مي دهي
من به اندازه ي دوستیمان تحمل مي كنم
تو به وسعت عشقت مرا نمي بيني
من به پهناي دلم مي بينمت .
كاش مي شد دل بريد كاش مي شد رفت كاش مي
توانستم رهايت كنم كاش رها مي شدم كاش بال پروازم بود ی
كاش پر پروازم نشكسته بود .
كاش بودي كاش مي ماندي كاش نمي آمدي كاش نمي آمدم كاش
نبودي كاش نبودم ...واي كاش بيايي !! اي بهانه ي بودنم اي
فرشته ي نجاتم اي تمامي من ! كاش بيايي تا بياموزمت
عاشقي را ... تورا
من چشم در راهم ... تو را من چشم در راهم .
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم .

گفتمش: دل مي خري؟!
پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود

نه غم را باید از خود راند
بیا تا ما شریک شادی و اندوه هم باشیم... 
چقدر این زندگی زیباست
که من بعد از چه طولانی زمانی ، 
يافتم عشق و تو را با هم.
تو را من دوست میدارم»
- اگرچه خوب میدانی
وگرچه در غزلهایم
به تأکید فراوان گفته ام این را –
تو را من دوست میدارم»
و بی تو زندگانی ....
بگذریم از این سخن ...
بیجاست !
برای با تو بودن این شروع بی نظیری بود،
اگر بهارمی دانست،
برایم غنچه سرخ گلي را میشکوفانید
که با آن خیر مقدم گویمت
اما نمیدانست
گمان می کرد ، 
روز آخر دیدار ما آن روز بهاری است
- و شاید من خودم هم اين چنین بودم ! –
پذيرایت شدم ، با بوسه و لبخند
تنت چون ديدگانت سرد
و احساس گریزی بی امان در چشم تو پيدا.
غروری سهمگین و وحشت آور بود،
که از چشم تو می بارید
و من با خويشتن گفتم:
« چگونه این غرورشرمگینرا بوسه بایدداد؟! »
که سیمای غرورم سهمگین ترازغرورت بود -
« تو را من دوست می دارم ! »
تمام داستان اين بود.
« تو را من دوست می دارم»
توهم … آیا … مرا … » 
اما … 


سؤالم چشم در راه جوابت ماند
و تنها پاسخ محسوس تو آندم سكوتت بود ؛
سكوتی سخت وحشت زا،
که من خودرا در آن بازیچه دست تو می دیدم
ولی جرأت به خود دادم
و با این جمله دیوار غرورم را شكستم من.

و یکبار دگر – آرامتر اما -
زمام سرنوشتم را به دست جمله ای دادم
و با شرم از غرور خويشتن گفتم:
« تو را من دوست می دارم»،
تو هم ... آيا ... ؟!»

ولی اینبار
تنت با حالتی مبهم، به جای توسخن میگفت
و استنباط من از گردش خون در رگت این بود:
« تو را من دوست می دارم! »
به دستت دست لرزانم گره میخورد
خدا ٬خندان ٬به بندسرنوشتم،
سرنوشتت را گره میزد
و او سرهای ما را سوی هم می برد
و لبهای ترک دار مرا در حوض لبهای 
تو می انداخت
صدای عقل میگفت: 
« ايندو را از هم جدا سازید ! »
صدای تن ولی می گفت: 
« لبها را به هم دوزید »


و بعد از آن هم آغوشی 
خدا ما را اسير خواب شیرین جوانی کرد! 
و من سهم بزرگی از تو را در سینه میدادم
- نفسهایت -
همان سهمی که بی او زندگی هیچ است


- و دیگر سرنوشت روح نا معلوم!
که از دنیای بعد از مرگ ما چیزی نمی دانیم -
همان سهمی که بی او ...
عشق آيا سرد می گردد ؟!!
– و من انديشه کردم….
عشق بی او گرمتر از هر زمانی بود –
و من … آری …
نفسهای تو را در سینه میدادم
و این سهم بزرگی بود
ولی با آن اميدی که مرا با تو نگه میداشت
نفسهای تو جزء کوچکی بود از تمام تو
و خوابی بود
و من باور نمیکردم
بدین حد خوب و شیرین باشد این رؤیا!
و آیا … هیچ … رؤیا بود؟!!
و یا عین حقيقت بود و من رؤياش می دیدم؟!


به هر تقدیر شیرین بود
به هرصورت گوارا بود
شرابی که من از لبهای تو چیدم
تمام خوشه هایش را
و با انگشتهایم خوب افشردم
تمام دانه هایش را
و در چشم تو نوشیدم
تمام جرعه هایش را
و در آغوش معصوم تو سر کردم
تمام نشئه هایش را
و زيبا بود ؛
و بی اندازه زيبا بود
خواب روح ِ بيدارم
و احساس جدیدی بود 
این در خواب بیداری!
و این آغاز خوب داستان شادمانی بود
و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود
نفسها اظطراب انگيز
بدنها سرد و شهوتناک 
هوای بوسه ها شرجی
زمین بوسه ها سوزان
و ما – از يكدگر سرشار –
چه بی پرواجواب بوسه رابابوسه می دادیم!
که لذت ترس را می کشت
و بوسه سا تو بر صدها جهنّم باز می ارزید
و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها


زمان کم بود و ذره ذره دست آوردنت دشوار
تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم
و هرگز هم نفهمیدم
کدامین ورد باعث شد
تو را در صبح آن روز طلایی رنگ پاییزی
برای خویش بردارم؟!
کدامین نیمه شب دست دعایم را 
خدا پراستجابت بر زمین آورد؟!
کدامین روز ایمان نگاهم بر تو کامل شد؟!
ولی امروز میدانم
که من تا آخرین مقدار ممکن با تو می باشم
که من تا یکقدم بعد از خدا هم باتو می باشم
و تو تا آخرین مقدار ممکن با منی امروز
و تو تا یکقدم بعد از خدا هم با منی هر روز 
و لبریز از تو بودم وقتی از خود باز پرسیدم:
« تو را من دوست میدارم ؟! »
و در پاسخ به این تردید
و در حالی که لبها بی صدا بودند
تنم با حالتی واضحتر از هر جمله پاسخ داد:
« آری ... دوستت می دارم! »

و من جنبش شهوانی خون در رگم ، آنروز
پیام بوسه ها را درک میکردم
و آیا « دوست میدارم »
همین احساس را در خویش میگنجاند؟!
- یقیناً پاسخش منفی است
که سهم کوچکی از حس من نسبت به تو 
در « دوست دارم » بود
و « خواهم داشت » شاید بیشتر ... شاید ! »
که تا امروز
کلامی نیست کز تندیس این حس پرده بردارد
و شاید... « بی تو نتوان بود » 
... شاید ... بهترین باشد. – 
و اینک در فرود شعر « دلتنگم برایت » 
جمله ای زیباست
هنوز از گرمی آغوش تو سرشار سرشارم
وگرچه بوی تو روی تنم مانده است
و گرچه در سکوت کوچه میبینم تو را ، 
آرام در رفتن



دلم اما برای دیدنت تنگ است...
و بعد از تو سکوت خانه سنگین است
و پیش از تو،
سکوت خانه سنگین بود!
کدامین شعر من گویاترین شعر است
برای بی صدا بودن ؟!
کدامین شعر من وقتی 
سکوت و انزوایم را بیاغازم
تو را آرام خواهد کرد؟!
و آیا هیچ شعری می تواند جای خالی مرا ...
هرگز!!
و بی تو بودن اینک نیک دشوار است
و گاهی از خودم پرسیده ام: « آیا
تو را هم مرگ خواهد برد؟!
و بعد از تو مرا دست که خواهد داد؟! »
و اما خوب می دانم
که بی پاسخ ترین پرسش
و بی پرسش ترین پاسخ
برای آدمی مرگ است!!!
و روزی می رسد آن لحظه آخر
- یکی از ما دو خواهد مرد! –
و ما بی هم ... چگونه می شود ...
هرگز!
و اینگونه
به جبر عشق
من بر آخرت مؤمن ترین گشتم
و رستاخیز بعد از مرگ روز دیگری
در هستی عشق است
و این فرصت که بعد از مرگ
شاید ما دوباره پیش هم باشیم
به آن ایمان و این اقرار می ارزید
و با این دید ، محشر ، روز زیباییست
و با این وعده دوزخ ، بهترین مأواست
و تصنیف بلند عشق تو امروز
در اوج خویش می رقصید
و من – تصنیف ساز عشق تو – امروز
تو را در اوج ِ تو دیدم
و پرسیدم که: « شادی چیست غیر از این
که تصنیف بلند عشق را در اوج خو بینی؟! » 
و از اعماق قلبم شادمان بودم
و قانون بزرگ زندگی را خوب فهمیدم :
نه با اندوه باید ماند
نه غم را باید ازخود راند!!
و با تو زندگی زیباست

|
|