تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

هو المعشوق

 

نگاهت را حلالم کن

نگاهت را حلالم کن

نگاهت را حلالم کن

می بینمش ایستاده آن سو تر.......آغوش گشوده .....

مرا به سوی خود می خواند ...نگاهم می کند ٬

چه پر تمنا ....وچه ملتمسانه می خواندم .....

اما افسوس چه نا بهنگام ...واینک یک خواهش

و دستی پر مهر که بفشارمش .........

نگاهش می دود تا پشت چشمانم .....

دو پلک بسته ام راه نگاهش را  چه بی رحمانه

می بند ند  .....نگاه مهربانش پشت پلکهای بسته

ام ....در می زند ....اما نباید چشم بگشایم ....

که می ترسم ....بلرزد قلبم ....و فرمان دهد

که آغوش بگشایم .....دوباره باز می خواندم .....

میخواهد که پیوند دهیم چشمهایمان را ٬ لبهایمان

را ...........اما دریغ ... دلم می خواهد که آغوش

بگشایم به رویش ....و به آغوشش کشم تنگ

تنگ .......

دلم پر می کشد برای لحظه های بودنش ....

من می خواهمش او نیز می خواهدمرا ....

ولی چه نا بهنگام !!!!.....با که این را می توانم

 بگویم .....سخت تنهایم .....سخت بی پناهم ....

می خواهم بگویم ٬تشنه ی سخنم ....ولی گوش

 شنوایی نیست .....حتی او هم نمی شنود ....

نمی خواهد که بشنود....سخت تنهایم ....دلم

 میخواهد که باور کند.....دیگر برایم نیست ....اما

هست ! ....دلم میخواهد که باور کند که دیگر

 نمی خواهم برایش باشم .....اما هستم !...دلم

 می خواهدباور کند که رفتنش را تاب خواهم  آورد

                            اما....چه بگویم ؟                      

 نگاهم را بر زمین می دوزم .....به زمین پناه

می برم ......

 چرا که می ترسم ....که از چشمانم این را بفهمد

 ....چشم می بندم ...نگاهش با ز می کوبد

 به پشت پلکهای بسته ام........اما نباید چشم

بگشایم .....دلم می خواهد او باور کند ....بغض

مرا و بداند که چه سخت مرا آزرده است......خدای

من!!!!....جدالی در من سخت می کند غوغا....میان

 این دو من ...!!!! آیا فریاد رسی هست !!!!!!!سخت

 تنهایم تنهای تنهای تنها.....

گذشت یک فرصت دیگر

و آن لبخند پر مهرش

چه نابشکفته می خشکد!!

ز پشت پرده ی اشکم

کنون من رفتنش را باز می بینم ...

 

 

زین دست که دیدار تو دل می​برد از من 

 ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را 

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
 
 یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
 

وان گه که به تیرم زنی اول خبرم ده

 تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

 

 

 

 گفتمش پس عشق من ؟ با خنده گفت : ای وای مرد !

گفتمش پس يار من ؟ با عشوه گفت : ای داد رفت .

 

 منظومه عشق

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/26ساعت 20:29  توسط حمیده  | 

ینام او که مرا آفرید تا چشم در راهت باشم

 

تورا می خوانم تو را که از خرابه های سرد سکوت به  قصر سپید عشق هدایتم کردی و از من برای خود

 عاشقی بی قرار و یاری با وفا ساختی ٬ آهو بره ای شدم که دوستی گرگی را پذیرفتم.

تو را می خوانم  که با صداقت عاشقانه ات با عشق پاکت با ناز و نیازت و با نگاههای پر تمنایت ... دلم را بردی .

تورا میخوانم که سالها در آرزویت بودم و چشم در راهت ٬ تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و

طپش قلبت را احساس می کردم .

تو را میخوانم که همزمان با تولد ت در قلبم همگان را فراموش کردم و تمامی اسامی دیر آشنا برایم

 غریبه شد ند .

تو را می خوانم که تمامی لحظه هایم تو را میخواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند.

تو را می خوانم٬ تورا میجو یم ٬ تو را  می خواهم ٬  تو را طالبم ٬ تورا با تمام وجودم باتمام جوارحم با

تمام سلولهای تنم فریاد می زنم ... کاش بیایی ... کاش بمانی ... کاش صدای فریادم را بشنوی ! کاش

مرا ببینی که چه عاشقانه در نبو دنت سوگوارم کاش صدای طپش های قلبم را بشنوی که چه مشتاقانه

 در انتظارت بی قرارند ٬ کاش می رفتی ولی بودی ! حال که هستی در کنارم و لی نیستی نمی دانم چه

 کنم ؟ کاش می رفتی ولی بودی ...بودنت را آرزومندم حضورت را تمنا دارم .

نازنیم کاش می رفتی ولی بودی ... کاش می رفتی ولی بودی ...حال که نرفته ای ٬ جسمت در کنارم

 هست !! ولی جانت نیست ! حضورت دردی است کشنده ٬ بر روی دردهایم ٬ هیزمی ایست برای آتش قلبم و

 آبی است برای اشکهایم .

منظومه عشق

بیدل خسته در این شهرم و دلداری نیست

غم  دل با که توان گفت ؟ که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته بغیر از غم دوست

زآشنایان کهن یارو مدد کاری نیست

فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر

که در این شهر طبیب دل بیماری نیست

عاشقی محنت بسیار کشید

تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب

که فلک دسته گلی داد به آب

نازنین چشم به شط دوخته بود

فارغ از عاشق دلسوخته بود

دید در روی شط آید به شتاب

نو گلی چون گل رویش شاداب

گفت به به چه گل زیبایی است

لایق دست چو من رعنایی است

حیف از آن گل که برد آب او را

کند از منظره نایاب او را

زین سخن عاشق معشوقه پرست

جست در آب چو ماهی از شست

خواست کا زاد کند از بندش

نام گل برد در آب افکندش

گفت رو تا که زهجرم بر هی

نام بی مهری ٬ بر من ننهی

مورد نیکی خاصت کردم

از غم خویش خلاصت کردم

باری آن عاشق بیچاره چو بط

دل به دریا زد افتاد به شط

دید آبی ایست فراوان و درست

به نشاط آمد دست از جان شست

دست و پایی زد و گل را بربود

سوی دلدارش پرتاب نمود

گفت کای آفت جان سنبل تو

ما که رفتیم بگیر این گل تو !

جز برای دل من بوش مکن

عاشق خویش فراموش مکن

بکنش زیب سر ٬ ای دلبر من

یاد آبی که گذشت از سر من

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 19:28  توسط حمیده  | 

 

 

Image hosted by TinyPic.comتو را من چشم در راهمImage hosted by TinyPic.com

 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را


با او بگو حکایت شب زنده داریم


با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق


شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین


آگه شود ز رنج من و عشق پاک من


با او بگو که مهر تو از دل نمی رود


هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

ای شعر من بگو که جدایی چه می کند


کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی


ای چنگ غم که از تو به جز ناله برنخاست


راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی


ای آسمان به سوز دل من گواه باش


کز دست غم به کوه و بیابان گریختم


داری خبر که شب همه شب دور از ان نگاه


مانند شمع سوختم و اشک ریختم

bia2badnist



ای روشنان عالم بالا ستاره ها


رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید


یا جان من ز من بستانید بی درنگ


یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری مگر خدا به دل اندازدش که من


زین آه و ناله راه به جایی نمی برم


جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من


از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من


عذر گناه من همه چشمان مست اوست


تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من


او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است


داند که من آن نیم که کنم رو به هر دری


او نیز مایل است به عهدی وفا کند


اما اگر خدا بدهد عمر دیگری!

 

 

مرا عجز و تو را بيداد دادند      

به هر كس هر چه بايد داد دادند

برهمن را وفا تعليم دادند  

 صنم را بي وفايي ياد دادند

گران كردند گوش گل پس آنكه    

به بلبل فرصت فرياد دادند

 

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/01ساعت 22:57  توسط حمیده  | 
 
  بالا