تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 


             

                       HyperText Transfer Protocol

 نگاهت را حلالم کن که

شاید این نگاه آخرت باشد

 

   HyperText Transfer ProtocolHyperText Transfer Protocol 

آی  حمیده ! عزیزم نازنینم ...

راه رفتنی رو باید رفت

توکه می دونی چه خبره !! تو

که می فهمی  ...تو که بنظر

همه عاقلی  مگه نیستی ؟ تو در چشم

 همه صاحب اراده ایی آهنین هستی

مگه نه عزیزم تو که

می دونی ... خب قربون

ان چشمات بشم ... خب قربون

 ان دل مهربونت ...انقدر خودت

 اذیت نکن راه رفتنی رو برو

پیش از اینکه وادارت کنند

مجبورت کنند و کشان کشان

ببرندت ... آه حمیده ی من خودت

 هم می دونی که هنوز نیومده...

خودتم می دونی که شمس آرزوهات  

رو هنوز پیدا نکردی وحالا حالا ها

 باید منتظر بمونی شاید هم

هیچوقت پیدا نکنی ..باید

این راه رو بری عزیزم این راه

اشتباه امدی این راه بیراه امدی

 زوتر برگرد قبل از اینکه دیر

 بشه ... عزیزمن بخودت و به من و

 به همه ی آدمهای دوروبرت ثابت کن

که هنوز همون حمیده ای ٬ با عزمی

جزم وصاحب اراده ای پولادین عزیزم

ان دل مهربون نازک آسیب پذیرت رو

 پنهان کن مثل گذشته ... این آدمها

رحم ندارن ان دلتو که ببینند

هر کدوم با دشنه ای میان سراغش

که تکه تکه اش کنند ... 

دیدی که .. تجربه کردی که درس

بگیر مثل تو محرم تو هم راز

 تو ...شانه ای برای سرت و

سینه ای برای اسرارت

نیست ... نخواهی داشت . حمیده ی

 من عزیز من باور کن دلم برات

می سوزه بغضم گرفته همین الان

چشمهام پر اشک دلم بی قرارت ...

عزیز دلم الهی فدات فراموش نکن :

 

در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را

مهر لب او بر دراین خانه نهادیم

 

    HyperText Transfer ProtocolHyperText Transfer Protocol

 

کاش این درد که در سینه من پنهان است

آتشی می شد و می سوخت مرا

با که گویم که پس از عمری دوست

شیوه ی دشمنی آموخت مرا ؟

    HyperText Transfer ProtocolHyperText Transfer Protocol

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 16:40  توسط حمیده  | 

 

 آمدي و آمدي و آمدی

نرم گشودي در كاشانه را

خنده به لب؟ بوسه طلب شوخ چشم

شيفته كردي دل ديوانه را

نرگس من بودي و جاي تو شد

جام بلورين دو چشم ترم

يك شرر از مجمر لب هاي تو

جست و سراپاي مرا سوخت٬ سوخت

عطر نفس هاي ترا مي مكيد

مخمل گيسوي سيه فام من

مست ز خود رفتم و باز آمدم

ديده ي من ديد كه تر دامنم

عشق تو را يافت كه چون خون شرم

از همه سو ريخته بر دامنم

رعد خروشيد و زمين ها گداخت

كلبه ي تاريك، دهان باز كرد

سينه ي من ساز نواساز شد

نغمه ي نشنيده يي آغاز كرد

رقص كنان پيكر اهريمني

جست و برافشاند سر و پاي و دست

خنده ي او تندر توفنده شد

در دل خاموشي و ظلمت شكست

نعره برآورد كه ديدي چه خوب

خرمن پرهيز ترا سوختم؟

شعله ي شهوت شدم و بي دريغ

عشق دل انگيز ترا سوختم؟

ديده ي من باز شد و بازتر

ديدمت آنگاه كه شيطان تويي!

در پس آن چهره ي اهريمني

با رخ افروخته پنهان تويي!

ناله برآمد ز دلم كاي دريغ

از تو چنين تر شده دامان من؟

واي خدايا ز پي سرزنش

رقص كنان آمده شيطان من...

 

 منظومه عشق

 

از آن سوی جاده می آمدی.....

آمدنت را می دیدم ......

به طرز شگفت آور چشمانت خیره مانده بودم ....

به نزدیکم که رسیدی با تیر مژگانت خطابم کرد ی!

دستها بالا !! ...

از چهار سوی نگاهها مان عابران بی  اعتنا

می گذشتند ...

بی اراده دستهایم را بالا بردم ...

و تو کاویدی مرا .....تمام و جودم را ....

تمام هستی ام را .....تک تک سلولهای بدنم را ...

بند بند و جودم را ٬به لرزه در آوردی ....

.و من فرو می ریختم ...

در هم می شکستم و تو همچنان می کاویدی

 و ویران می کردی

 و پیش می رفتی بی اعتنا به زجه هایم ...

می لرزیدم ..می لرزیدم و تمام هستی ام

ویران میشد و توهمچنان می کاویدی ...

ناگهان با نگاهت فریاد زدی یافتم!!  یافتم !!...

و من وحشت زده بر دستهایت خیره مانده بودم ....

آه آنچه در دستانت می طپید ...پر پر می زد ...

قلب من بود... آه قلبم ...

می خواستم باز پس گیرمش...می خواستمش ٬ 

دلم را می گویم ...می خواستمش ...

قلبم را می گویم ...آخر آن دل من بود٬

آن قلب برای من بود...زجه زدم ...

گریه کردم ...التماس کردم ...تمنا کردم ...

و تو .....چه بی رحمانه با نگاهت  سیلی محکمی

بر گونه ام زدی که از شدت درد زانو زدم و نقش

بر زمین شدم ...

تو دلم را با خود بردی ...و من ماندم

باسینه ای بی دل ٬ جانی ویران وچشمانی منتظر

شاید که بر گردی ...

و بعد از انتظاری طولانی و بسیار سخت ..

.آه خدای من ...باز  از آن سوی جاده می بینمت ..

با همان صلابت ...با همان شکوه ...

وهمان تیر مژگان ...

اینبار با تمامی و جود می خندیدم

 چرا که تصور می کردم دلم را باز گردانده ای ...

آه دلم ...چون به نزدیکم رسیدی ٬ 

با عتابی سخت تر از پیش گفتی :

 دستها بالا !! ...

خنده برلبانم خشکید ٬ تکیدم ٬ شکستم خرد شدم

و با ترس گفتم : ولی .....من دیگر دلی ندارم ...

یکی بیشتر نداشتم ...در چشمانم خیره شدی ...

و بانگ بر آوردی !! می دانم ..می دانم ...

من همان یک دل را می خواهم ...

می خواهم از تو روزی هزار بار دل ببرم ...

 هزار بار ... هزار بار ...آه دلم ...آه دلم ...

 

روزی که مرا بر گل رویت نظر افتاد

احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت

زیبایی گلهای بهار از نظر افتاد

می خواستم از چشم تومحفوظ بمانم

کز برق نگاه تو به جانم شرر افتاد

گفتم نشود راز دلم فاش و لیکن

دل خون شد و از پرده ی چشمم بدر افتاد

هر کس که شرر از خم چشمان تو نوشید

مخمور نگاه تو شد و بی خبر افتاد

خسرو به هوای لب شیرین تو برخاست

برخاست ولی مثل مگس در شکر افتاد

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1385/11/06ساعت 13:52  توسط حمیده  | 
 
  بالا