|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
تا تو دوری زمن جاناچنین بی جان همی گردم
چو در چرخم در آوردی به گردت زان همی گردم
|
|
![]() |
|
این روزها دلم بهانه ی تو را می گیرد ! برای گریستن اشک ٬
برای سرم شانه ای استوار و برای دلم تاب را کم آورده ام . محبوبم
مگر چقدر توان در من دیده ای که اینگونه به مسلخ هجرانم کشانده ای
؟! و بی مهابا تیغ بر سینه ام می زنی ؟!
نارنینم تیغت را تیز تر کن ...چرا که دیگر من درد از یاد برده ام و او شرحه
کردن ... او شکافتن را فراموش کردو من تسکین را... او برنده تر شد و
من مشتاق تر ...تیغت را تیز تر کن که دلم مهیای توست ...اذان
توست ...ملک توست ...
تا نسوزم کی خنک گردد دلش
ای دل ما خاندان و منزلش
خانه ی ما را همی سوزی بسوز
کیست آنکس که بگوید لایجوز
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست
خانه ی عاشق چنین اولی تر است

هواي روي تو دارم نمي گذارندم
مگر به كوي تو اين ابرها ببارندم
مرا كه مست توام اين خمار خواهد كشت
نگاه كن كه به دست كه مي سپارندم
مگر در اين شب دير انتظار عاشق كش
به وعده هاي وصال تو زنده دارندم
غم نمي خورد ايام و جاي رنجش نيست
هزار شكر كه بي غم نمي گذارندم
سري به سينه فرو برده ام مگر روزي
چو گنج گم شده زين كنج غم برآرندم
من آن ستاره ي شب زنده دار اميدم
كه عاشقان تو تا روز مي شمارندم
چه جاي خواب كه هر شب محصلان فراق
خيال روي تو بر ديده مي گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش هاي كه ازين دست مي نگارندم
كدام مست ، مي از خون سايه خواهد كرد
كه همچو خوشه ي انگور مي فشارندم

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر!
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر زانکه بجز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
ای رفته ز دل، راست بگو! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم، او مرده و من سایه اویم!
من او نیم، آخر دل من سرد سیاه است
او در دل سودا زده، از عشق، شرر داشت
او در همه جا، با همه کس، در همه احوال
سودای تو را ای بت بی مهر! به سر داشت
من او نیم، این دیده من گنگ و خموش است
در دیده او آن همه گفتار، نهان بود
وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ
مرموزتر از تیرگی شامگهان بود
من او نیم، آری، لب من ـ این لب بی رنگ
دریست که با خنده ای از عشق تو نشکفت
اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش
مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت.
بر من منگر، تاب نگاه تو ندارم
آن کس ـ که تو می خواهیش از من ـ به خدا مرد!
او در تن من بود و ندانم که به ناگاه
چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد!
من گور ویم، گور ویم، بر تن گرمش
افسردگی و سردی کافور نهادم
او مرده و در سینه من، این دل بی مهر
سنگیست که من بر سر آن گور نهادم




دختران شهر به روستا می اندیشند
دختران روستا در آرزوی شهر می میرند
مردان بزرگ به آرامش مردان کوچک می اندیشند
مردان کوچک در آروزی آسایش مردان بزرگ می میرند
کدام پل در کجای جهان شکسته است ؟
که هیچکس به خانه اش نمی رسد .!!!

هر چه شکفتم تو ندیدی مرا
رفتی و افسوس نچیدی مرا
ماندم و پژمرده شدم ریختم
تا که به دامان تو آویختم
دامن خود را متکان ای عزیز
این منم ای دوست به خاکم مریز
وای مرا ساده سپردی به باد
حیف که نشناخته بردی ز یاد
همسفر بادم از آن پس مدام
می گذرم بی خبر از بام و شام
می رسم اما به تو روزی دگر
پنجره را باز گذاری اگر
آمده ام باعطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم
آمده ام تاتو نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
![]()
گفته بودي كه:
چرا محو تماشاي مني؟
و آنچنان مست،كه يكدم مژه بر هم نزني!
- مژه بر هم نزنمتا كه ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدرمژه بر هم زدني!
|
|