|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
بيا ای مرگ که زندگی ما را کشت !!
تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی
نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی
ز کف جز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه
چو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم
که سجود توست جانا دعوات مستجابم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری
که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم
![]()
من گرفتار سنگينی سکوتی هستم که گويا
قبل از هر فريادی لازم است.....صدایی نیست
و حتی سایه ای از تو...و کلامی دلنشین
که به ناگاه از پشت سر مرا بخواند ....
و اما اشک چه بی ریا می آید.
و غم چه وفا دارانه مونس تنهایی هایم
شده است در نبود تو . محبوبم! صدایت کردم نشنیدی ؟
با تو هستم قدیمی دیر آشنا !!با تو
نجواها داشتم از عمق حسرت و سرما از
سوز و درد فراق ٬که فقط خیابان شنید و تاب
و سنگهای زیر پایم!!!
برويد اي حريفان ٬بکشيد يار ما را
به من آوريد آخر٬صنم گريز پا را
به ترانه هاي شيرين به دهانه هاي زرين
بکشيد سوي خانه ٬ مه خوب خوش لقا را


پاورقی : وای ی ی ...چه حس بدی دارم درست مثل کسی که از یه محیطی خسته شده می خواد
مشتاقانه بره سفر ... همه چیز این دنیا برام تکراری و خسته کننده شده دلم یه تحول می خواد یه
انقلاب یه حادثه یه اتفاق بزرگ نمی دونم چی بگذارم اسمش...فقط می دونم از درون دارم متلاشی
میشم مثل آتشفشان می غرم و وحشتناک ملتهبم دلم قرار نداره یه حسی بهم نهیب می زنه که باید
برم ٬ کجا ؟ چطور ؟ چرا ؟ ...نمی دونم گاهی حس می کنم تمام در دیوار دنیا دارن تمسخرم می کنند
تمام آدمهای دورو برم یه جوری انگار غریبه اند همشون سر شون تو لاک خودشون همشون دارن یه
کاری می کنند به اسم زندگی ... میان و می رند ... اگر هم توقفی می کنند و نیم نگاهی بهت می
اندازند یا برای ارضاء حس کنجکاوی خودشون و یا اینکه جاذ به ای در تو دیدن که جذبشون کرده و ...چی
دارم می گم ؟ آ آ آ آ آ آ ی حمیده !!![]()

یاد باد آن روزگاران یاد باد
شب است سکوت است و ماه است ومن
فغان غم و اشک و آه است و من
شب و خلوت و بغض نشکفته ام
شب و مثنویهای نا گفته ام
شب و ناله های نهان در گلو
شب و ماندن استخوان در گلو
بگو یوسف خفته در چاه کو
فروغ دل انگیز آن ماه کوه
اجل اجل کاش می مردی از این ستم
فلک بشکند پشتت از بار غم
به رخ برقع غم کش ای آفتاب
به جسم نحیفش سبکتر بتاب
الا لاله های گلستان عشق
شهیدان خفته به بستان عشق
کنون صف به صف چون ملائک شوید
به دیدار فرزند زهرا روید
امام در لحظات آخر با صدايى لرزان فرمودند:
می دانم زنده نمىمانم، اگر مرا براى خودم
نگه داشته ايد به حال خودم بگذاريد و اگر
براى مردم است هر كارى مىخواهيد بكنيد .
رفتی که باز گردی و تا ما خبر شدیم
ای پیشتاز قافله بی همسفر شدیم
ای دوست ای عزیز رهایی مبارکت
از تن و جان خسته جدایی مبارکت بكن

بکشید يار گوشم٬ که تو امشب آن مایی
صنما بلي ٬ وليکن ٬ تو نشان بده کجايي !!
چو رها کني بهانه ٬ بدهي نشان خانه
به سر و دو ديده آيیم ٬که تو٬کان کيميايي
زمین گیر رفتن شده ام
بخدا زمین گیر رفتن شده ام ٬
به سکون رسیده ام ٬چون مردابی
بی هیچ تازگی و نو شدنی... همین
روزها است که بوی تعفنم مشامت را بیازارد و
تو را بیشتر و بیشتر از من براند... آی ی ی !!
با تو ام غریبه ی دیر آشنا با تو ... به کجا چنین شتابان!!!!
لختی درنگ کن فقط لختی !!
تا یکبار دیگر بینمت....شاید اینبار خودم را درتو یافتم ...
شاید در آیینه ی چشمانت خودم را دیدم بس است اینهمه آزارم مده....
محبوبم!! حال که درنگ کرده ای چرا چشمانت را بسته ای ؟
ببین بازوانم را گشوده ام !ببین آغوشم چه
بی صبرانه انتظارت را می کشد....چشمانم
را ببین چه ملتمسانه تو را فریاد می کنند....
کجا می خواهی بروی ؟ باور کن آن سوی
جاده هیچکس انتظار تو را نمی کشد.
هیچ آغوشی پناهت نخواهد داد.....بگذار
یکبار خودم را ببینم ٬بیابم٬ آنوقت برای
همیشه سر در گریبان خواهم رفت . آخر
مرا اینجا چه کار است ؟ اگر تو اینجا نبودی
که من سالها پیش رفته بودم اصلا نمی آمدم
که بخواهم بروم....راستش را بخواهی
نمی خواستم بیاییم فریبم دادند وعده ی
وصالم دادند گفتند که : تو آغوش
گشوده و بی صبرانه در انتظار منی ....فریب
خورده ام نازنینم فریب خورده ام ....
به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم
چه خواهی کرد دل را خون رخ را زرد می دانم
یکی بازی بر آوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد میدانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه تورا دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چو مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم
"مولانا"

پانوشت : نازنینم ٬باورکن آروز دارم که در اقیانوس چشمان فریبایت غرق شوم ٬ گم شوم .....دلم می خواهد از گرمای وجودت در آغوشت ذوب شوم . دلم می خواهد در آیینه ی چشمان مهربانت جز خودم هیچ نبینم می فهمی هیچ!!!!

|
|