تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

کرده نهان مه مرا ... غیر ... چو ابر تیره ‌ای

 

و مرا یاد کن ...
... و مرا صدا کن
که صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه‌ی آن نگاه عجیبی است٬
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

 

 

دلم گرفته است ...چقدر  ماههای تیر هرسال نا مهربان بوده اند

با من ...دلم بیشتر از همه ی غروبهای زمستان در شبهای

جمعه گرفته است....دلم می خواهد تمام ماههای تیر تمام

 سالهای زندگیم را از تقویم زندگیم پاک کنی و آنقدر

دلم را بسایی که تمام زخمهای  دلم را در خونچکان

 انگشتانت به نظاره بنشینم...... آه تو چقدر دیر به خانه ام

 می آیی لیلا!!! من چقدر بی تو بوده ام؟

من چقدر بی تو بمانم لیلا ی من !!!

من چقدر دلم برای آغوشت تنگ شده است....

چقدر دلم برای دیدن رعشه ی دستانت ...

لرزش دلت ...نگاههای ملتمست تنگ شده است.....

معبود من!! بیا تا فرهاد گونه فتاده در پایت ٬ سجود

سجاد و قیام قائم را به تصویر کشم ...

من چقدر دیر تو را یافتم... لیلای من !!

 از دستان رو به آسمانم در طلب تو ٬

تنها دو مناره ی فرو ریخته باقی است در این شهر

غریب ... و من چقدر دیر چشمان تو را به نماز ایستاده ام !!

 لیلای من !! بیا تا بر قامتت ٬ قامت ببندم ...

که ندای حی الصلاه مرا می خواند ..... 

آنشب دلم را ؟ نه...مرا گم کرده بودم

او بود و من ، من دست و پا گم کرده بودم

صد جانماز آورد می ترسم بگویم

 در خانه اش من قبله را گم کرده بودم 

 

 

 

ای دل اسیـــر سلسلـــه ی مـــــوی کیستــی..

آئینـــــــه دار آئینــــــــه ی روی کیستــــــی..

در پــرده خیال بخلــــوتگـــه امیــــــــــد..

نقش آفــــرین طلعت نیکـــــــوی کیستی..

بس فتنــه ی نشسته کــه ازناله ی توخاست..

تا درد چین نرگس جـــــادوی کیستــــــی..

گل شـــد نگـــار پـــرده نشین بهــار و تو..

سر گشته چـــون صبـــا بسر کوی کیستی..

چشم سپهــر خیره در افسانه ی تو مانــــــد..

تو خیــره مانـــده بر خم ابــــرو ی کیستــــی..

بوی فـــراق می ورد از طــرف این چمــن..

بی خویشتن فتاده تــو بـــر بـــوی کیستی..

بازم نمانـــد تاب پریشانــــی از غمــــت..

 پیــــونـــد عمـــر بسته بگیسوی کیستـی..

عمـــری گــذشت کــز بر مشفق رمیده ای..

هـــــان ای غـــزال وحشی آهـوی کیستی.. 

 

 

پاورقی :

من تیر ماه همیشه یک نفر رو گم می کنم... انم منو گم می کنه... اصلا اول ان

من و گم می کنه... بعد من گم می شم... بعد فکر می کنم ان گمشده ...بعد در

بدر دنبالش می گردم... بعد از کلی گشتن... یکدفعه

نا گهانی می بینمش بعد ان اصلا منو

نمی بینه و بی اعتنا از کنارم رد میشه یعنی

 نمی خواد که ببینه ٬ آخه فصل

عاشقیش نیست...  بعد من نا امید سرم می ندازم پایین می رم گورم گم

می کنم و تصمیم می گیرم که دیگه برای همیشه گمش کنم و خودمم

گمو گور بشم ... وقتی که حسابی گمو گور شدم و رفتم توی عالم خودم و

دیگه فراموشش کردم و در دنیای خودم و درعالم خودم سرگشته و پریشان

دارم بی هدف پرسه می زنم ... دوباره پیداش میشه 

متحیر بی قرار در حالیکه خسته ی خسته است .

 تا منو می بینه با چشمهای ملتمسش وکلام دردناکش

...مشتاقانه منو به خودش می خونه ... و من باز .....عجب ماهی این تیر

ماه بدم میاد از این ماه متنفرم از تیر .....تیر ماه تیریست زهر آگین بر قلب

خسته ام باور کن آآآآآی غریبه....با توام...باتو!!

فقط یک نگاه ٬ همین !!!

بیا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
و تازه... ، داشته باشد، بيا گناه کنيم

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/18ساعت 2:15  توسط حمیده  | 

 

 

 

وه ! که جدا نمی شود نقش تو از خیال من

 

Image and video hosting by TinyPic 

دوش مي آمدو رخساره بر افروخته بود
 تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
 رسم عاشق کشي و شيوه شهر آشوبي
 جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
 گر چه ميگفت که زارت بکشم ميديدم
 که نهانش نظري با من دلسوخته بود

 

 Image hosting by TinyPic

 

از خودم لبریز شده ام

می رویم در دستانت که باران در آن جاریست

 قطره قطره از نوک انگشتانت می بارم

و در  پایت می افتم!

در خود فرو می روم و می اندیشم که چگونه!

مقهور جزر و مد های چشمان آسمانیت شده ام

در حیرتم که اینگونه

جزر چشمان فریبایت مرا در خود می کشدو

می بلعد ! وه ! چه لذت بخش 

و  گوارا است٬  طعم شیرین وصال

 و چه زود گذر........

افسوس

که این سرمستی دیری نمی پاید

تا بخود می آیم

چون تکه زباله ای متعفن

 مد چشمانت به ساحل می راندم و

دنیایم را ویران می کند.

من می مانم با یک دنیاحسرت و تنهایی

و انتظاری کشنده ٬ که هر ثانیه اش عمریست .

 باران می بارد ٬ باران !!

خدا را !!

بیا برویم ٬  بیا با هم برویم ٬ زیر باران باید رفت.

اشک بر لبخندم پیشی می گیرد

به انتحای راه رسیده ام جاده تمام شده است.

نازنینم ! آن دور دست را ببین .

که چه بی صبرانه

در انحنای غریب افق در انتظار طلوع تو نشسته ام..

طلوع کن غروبت را دوست ندارم .

بمان رفتنت را تاب نمی آورم .

محبوبم !

با رفتنت فرو می ریزم.

باور کن

فرو می ریزم. 

 

 

اگر گرم و اگر سردیم باهم

 اگر سبز واگر زردیم با هم

همین اول بیا عهدی ببندیم

اگر سود و ضرر کردیم با هم

چگونه بگذرم از تو؟چگونه

که ما همزاد یکدردیم باهم

من از این راه می ترسم نترسم؟

بیا !از نیمه برگردیم باهم

میان کینه ها از خود بپرسیم

که آیا ما جوان مردیم باهم

چنان با من شبیهی..نیست پیدا

دو تن ..انگار یک فردیم باهم

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/04ساعت 8:52  توسط حمیده  | 
 
  بالا