|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من
درد ما در بودن ما ريشه داشت 

درد ما در بودن ما ريشه داشت 
درد ما در بودن ما ريشه داشت 
درد ما در بودن ما ريشه داشت 

عزیز دلم !
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی اتش طعم تورا با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
آندم که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی
درد ما در بودن ما ريشه داشت 
آبرویم چه بری ؟ آتش عشقم بنشان
نازنینم!
عبور تو را می بینم
تا نگاهت را بنوشم
و رفتنت را
به گریه بنشینم
و ببینم که در بازارگاه چگونه
!!آوازی به کیفر من سر می دهی
و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم!
هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬ شعله ای
کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ میاییم..و همچون
ستاره ای کوچک در بی کران کهکشان ٬ کور سویی می
زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده باشم بعد از عبور از
بهشت وجهنم ...هیچ !!!
همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است ....دفتری از نا
نوشته ها ماند و این مای بیقرار...نمی دانم چگونه است ؟
شکوفه های انتظارمان سر بر نمی آورند.طاقتم رو به سراشیبی
نهاده است...دوری از بهار سزاوار ما نیست...ما را به گلهای
پیوندمان آرزوها بود...تو را نمی دانم... ولی من امیدم را به
دستهای مهر بانت دوخته بودم...که شاید تنهایی ام را رونق
بخشد...و کلبه ی حقیر دلم را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل
سازد.
و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری ٬ چلچراغی از نام و
یاد تو بر سقف تنهایی ام آویخته ام....و چراغ دل به آرزوی
دیدار....روشن داشته ام ...و صبرم را بر دشت سبز امید کاشته
ام...تا مباد خشکسالی نبودنت ویرانش سازد...
دوست من هیچ باور داری که بدینسان تو را بر معبد دلتنگی هایم ٬
پرستشگاه زمزمه های عاشقانه ام کرده باشم ؟...هیچ می
دانی در نبود تو ٬ هزاران بار قایقی ساخته ام ٬ تا موج چشمانت
به اشارتی آب بر سرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟
می روم تا سبدی از گلهای رز بر مزار بی سنگ و نشان
تردیدهایم نثار کنم ...که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش
قدمی بر نمی دارد...و پرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ
نمی گوید...حتی تو !
نازنینم!! باغبانی چون تو باید٬ تا درخت زندگیم راسیراب کند...این
روزها در پاییز سرد گرمای وجودت صبورانه تاب آورده ام ٬ تا
پاسبانی کنم نهال تازه کاشته ی دیر آشنای دوستی مان را...چه
سرمایی بر من می بارد در زمستان بی کسی ام !! در خود می
بارم و کوچک می شوم ٬ در انتظار بهار...بهار یعنی تو ٬ وقتی که
لبخند می زنی...وقتی که سلام می کنی ... وقتی که سلامت
باد می گویی . نازنینم!! زیر سایه ی نگاه توست که می شود
تاهمیشه سبز بود... بهار بود...سلامت بود ...
و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم!
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او
نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم
نه پای عقل که در دامن قرار کشم
چو می توان به صبوری کشید جور عدو
چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل
ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید
کمینه دیده ی سعدیش پیش خار کشم
و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت
مستم!
پاورقی:خیلی دلم تنگ...لعنت به اینهمه تکرار و رو زمرگی ...راستی الان در چه حالی بودم ؟ کجا بودم ؟ اگه میشد؟ نمی دونم...می دونی چند روز پیش تو جاده ی شمال یه تصادف سخت کردیم ...و من اگر کمر بند نبسته بودم الان ....می دونی توی همون چند ثانیه ی تصادف و ان فشاری سختی که به کمربند امد و تا محافظی باشه که من پرت نشم بجلو... توی ان چند لحظه خودم سر زنش کردم که چرا کمربند بستم..!! و حالا اینجا نشستم و در رویاهام تو رو تماشا می کنم...کاش اینجا روبرم نشسته بودی!!!
یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه!
گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال
پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال
پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
آه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی
همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

|
|