تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

       

خنده بر لب  میزنم تا کس  نداند درد من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن
 
  
تولد ! روزی که هیچگاه نفهمیدم  چرا باید خوشحال باشم!!!
 
 
 
 ۴۰سال
 درد ما در بودن ما ريشه داشت 
 
 
زندگى هنوز جارى است اما تو خود شاهد و خود محكمه و
خود قاضى اين حكم نه حكم است و تو داور نشدى .
 
  
تولدت مبارک
 
 
اینم گذاشتم اینجا که نگید  چقدر دپرسم....!
 
 
 درد ما در بودن ما ريشه داشت 
 
 
پدر آن شب اگر خوش خلوتی پیدا نمی کردی

تو ای مادر اگر شوخ چشمی ها نمی کردی

تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم

پدر آن شب جنایت کرده ای شاید نمی دانی

به دنیایم هدایت کرده ای شاید نمی دانی

از این بایت خیانت کرده ای شاید نمی دانی
  
  درد ما در بودن ما ريشه داشت 
  
من زاده ی شهوت شبی چرکینم 
 
در مذهب عشق ، كافري بي دينم

آثار شب زفاف كامي است پليد

خوني كه فسرده در دل خونينم

من اشك سكوت مرده در فريادم

داد ي ٬ سر و پاشكسته ، در بي داد م

اينها همه هيچ ... اي خداي شب عشق

نام شب عشق را كه برد از ياد م ؟
 
 
 درد ما در بودن ما ريشه داشت 
 
 
فریاد ز دست فلک بی سر و بن

کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن

با این همه نیز شکر میباید کرد

گر زین بترم کند که گوید که مکن

 


 
 
پاورقی: آخرش قرار بشیم این ٬ حالا اصلا چرا امدیم و
 
هدف چی بود از ابن امدن نه تنها من بلکه هیچکس
 
دیگه ای نفهمید ٬ چه حکمتی داره که با ید اینهمه در
 
گیر این بچه باری ها بشیم بخور ٬ بخواب ٬ درس بخون
 
شاغل شو ٬ ازدواج کن ٬  تازه برای رسیدن به بعضی از
 
این چیز ها چقدر بدبختی  بکش...چه آرزوهایی  که
 
هیچوقت بهشون نمی رسی . و باید آرزو
 
بدل بمونی....با همه ی اینها انوقت بدون این که کسی
 
ازت بپرسه و نظرت رو بخواد یه دقعه میان سراغت یالله
 
وقت رفتن ... تازه همه  چیز رو هم باید بگذاری و
 
بیای ....هیچی با خودت حق نداری بیاری...
 
خیلی دردناک ٬ واقعا منصفانه نیست ... یه روز ناخواسته
 
متولد بشی  ٬ یه مدتی اینجا بحال خودت رهات
 
کنند هیچ کس هم نباشه که پاسخگوی سوالاتت باشه
 
مدام هم از بهشت و جهنم بترسونند و عذاب پاداش بهت
 
وعده بدن...بدون اینکه یکی پیدا بشه بگه تو چکار ه ای !
 
قرار چکار بکنی
 
بعد از اینجا قرارکجا بری....منکه واقعا مستاصل
 
شدم....راستی !! نکنه همه چیز فقط هم اینجاست . و
 
ما هم مثل خیلی از موجودات با مرگمون همه چیز ٬
 
 تموم میشه...نمی دونم فقط اینو می فهمم که آدمی
 
 مثل من خیلی ضرر کرده انقدر وقت و انرژی برای پیدا
 
کردن خودم گذاشتم ٬ انقدر دنبال جواب این سوالها
 
گشتم که نیمی از عمرم سر امد وبهترین روزهای زندگیم
 
در گرداب شک و تردید گم شدند و رفتند و من هنور اندر
 
خم یک کوچه سرگردان و حیران بر جا موندم...واقعا
 
قرار خدا منو بخاطر اینهمه سر گشتگی محاکمه کنه
 
؟...اصلا من حق دارم از خودش شاکی بشم ؟ انوقت به
 
کی شکایت ببرم ؟؟؟ آه خدایا کجایی تو ؟ خودت نیستی
 
هیچکس رو هم نفرستادی...قرار آرزو بدل ... وای نمی
 
دونی اصلا نمی تونم این نوشته رو تمومش کنم. یک
 
عمر درد ناشی از این بلا تکلیفی انگار شب تولدم یادم
 
امدن ۴۰ سال ٬ خب در واقع از ۱۶ سالگی شروع
 
شد ...باور کن یک روز زندگی دلچسب و بدون دغدغه
 
نداشتم.
 
چکار کنم ؟ نفهمیدم فلسفه این بودن با اینهمه نقص و
 
تناقض و تضاد...نفهمیدم... نمی تونم درک کنم...تو هم
 
بی خیال ما رو ساختی و انداختی این گوشه ی
 
زمین ...چی بگم ؟
 
آخر کلام :  
 

عزیز دلم !

 
وقتی گریبان ازل با دست خلقت می درید

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی اتش  طعم تورا با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

آندم که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی یا عاقلی

 درد ما در بودن ما ريشه داشت 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 1:25  توسط حمیده  | 

   آبرویم چه بری ؟ آتش عشقم بنشان

 

نازنینم!

 عبور تو را می بینم

تا نگاهت را بنوشم

و رفتنت را

به گریه بنشینم

و ببینم که در بازارگاه چگونه

!!آوازی به کیفر من سر می دهی

 

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم!

 

هر یک از ما ذره ای هستیم آکنده از آگاهی هامان٬ شعله ای

کوچک از وجودی محکوم به مرگ که از هیچ میاییم..و همچون

ستاره ای  کوچک در بی کران کهکشان ٬ کور سویی می

زنیم....وباز... نمی دانم اگر درست شنیده باشم بعد از عبور از

بهشت وجهنم ...هیچ !!!

همراهی همراهان ...نیمه راه ... مانده است ....دفتری از نا

نوشته ها ماند و این مای بیقرار...نمی دانم چگونه است ؟

شکوفه های انتظارمان سر بر نمی آورند.طاقتم رو به سراشیبی

نهاده است...دوری از بهار سزاوار ما نیست...ما را به گلهای

پیوندمان آرزوها بود...تو را نمی دانم... ولی من امیدم را به

دستهای مهر بانت دوخته بودم...که شاید تنهایی ام را رونق

بخشد...و کلبه ی حقیر دلم را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل

سازد.

و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری ٬ چلچراغی از نام و

یاد تو بر سقف تنهایی ام آویخته ام....و چراغ دل به آرزوی

دیدار....روشن داشته ام ...و صبرم را بر دشت سبز امید کاشته

ام...تا مباد خشکسالی نبودنت ویرانش سازد...

دوست من هیچ باور داری که بدینسان تو را بر معبد دلتنگی هایم ٬

 پرستشگاه زمزمه های عاشقانه ام کرده باشم ؟...هیچ می

دانی در نبود تو ٬ هزاران بار قایقی ساخته ام ٬ تا موج چشمانت

به اشارتی آب بر سرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟

می روم تا سبدی از گلهای رز بر مزار بی سنگ و نشان

تردیدهایم نثار کنم ...که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش

قدمی بر نمی دارد...و پرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ

نمی گوید...حتی تو !

نازنینم!! باغبانی چون تو باید٬ تا درخت زندگیم راسیراب کند...این

روزها در پاییز سرد گرمای وجودت صبورانه تاب آورده ام ٬ تا

پاسبانی کنم نهال تازه کاشته ی دیر آشنای دوستی مان را...چه

سرمایی بر من می بارد در زمستان بی کسی ام !! در خود می

بارم و کوچک می شوم ٬ در انتظار بهار...بهار یعنی تو ٬ وقتی که

لبخند می زنی...وقتی که سلام می کنی ... وقتی که سلامت

باد می گویی . نازنینم!! زیر سایه ی نگاه توست که می شود

تاهمیشه سبز بود... بهار بود...سلامت بود ...

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت مستم!

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

نه دست صبر که در آستین عقل برم

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

چو می توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

ضرورتست که درد سر خمار کشم

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

کمینه دیده ی سعدیش پیش خار کشم

 

و میدانم که میدانی ز عاشق بودنت

 مستم!

پاورقی:خیلی دلم تنگ...لعنت به اینهمه تکرار و رو زمرگی ...راستی الان در چه حالی بودم ؟ کجا بودم ؟ اگه میشد؟ نمی دونم...می دونی چند روز پیش تو جاده ی شمال یه تصادف سخت کردیم ...و من اگر کمر بند نبسته بودم الان ....می دونی توی همون چند ثانیه ی تصادف و ان فشاری سختی که به کمربند امد و تا محافظی باشه که من پرت نشم بجلو... توی ان چند لحظه خودم سر زنش کردم که چرا کمربند بستم..!! و حالا اینجا نشستم و در رویاهام تو رو تماشا می کنم...کاش اینجا روبرم نشسته بودی!!!

یادش بخیر همیشه چقدر زود دیر میشه!

 

گيرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خيال
پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم
که من از آتش اندوه خودم شعله ورم

آه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی
همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 2:59  توسط حمیده  | 
 
  بالا