|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |
باز کــــن پنجــــــره ای روبه نــــگاهم ای دوست

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پد ید آرد از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده ی خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آنرا که تو درعشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکر یار بیار
روز گاریست که دل چهره ی مقصود ند ید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار
شکر آنرا که تو عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار
وای اگر روزی فراموشم کنی
می شکنم آرام و بی صدا و منتظرم صبورانه...
در فراغت واژه واژه دلتنگی هایم را در گوش نسیم نجوا میکنم .
و نگاه کبودم به آسمان است تا تلاءلو طلوع شکوهمند ت را
بیبینم.
وه ! چه با شکوه است لحظه ی تلاقی دو نگاه عاشق ... و چه رعد
آسا می آید و می رود لحظه ی دیدار... زمان چه بی رحمانه می
گریزد ، وقتی در کنار تو ام ...وقتی با توام ...وقتی که شانه به
شانه ی تو ٬ کوچه های دلتنگی و تنهایی ام را قدم می
زنم ...در این غربت سرد و تاریک به جای خالیت که می نگرم
چیزی در دلم می میرد و ذره ذره ذوب میشوم....
چقدر برای لبخند هایت بیقرارم و برای دستهای مهربان و
نوازشگرت دلتنگ .
نازنینم ! دستانم پناهی می خواهد و دلم سنگ صبوری اما تو
نیستی ...
کوله بار غربت این دل را می خواهم در پناه چشمان آسمانیت
بر دلت بگذارم اما تو نیستی ....
راستی کدام چشم ٬ کدامین دل تورا ربود که اینگونه غافلی از
من....عاشق تر از من دیده ای !؟
وای اگر روزی فراموشم کنی
بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می ٬ دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
دیده ای آفتاب ماه به دست !
دیده ای ماه آفتاب فروش ؟
وای اگر روزی فراموشم کنی
نمی دانم از بودنت در اضطراب باشم یا از نبودنت بنالم ؟
نمی دانم تورا بخوانم که بیایی یا نگران در پی گریز گاهی باشم تا
ازنگاههای سنگینت در امان بمانم ؟
از نبودنت بسوزم یا آمدنت را تحمل کنم ؟
فراغت را در سوگ بنشینم ....یا آمد نت را بیمناک باشم ؟؟؟
هیچ می گویی اسیری داشتی حالش چه شد ؟
خسته ی من نیمه جانی داشت احوالش چه شد ؟
وقتی نیستی انگار یک دنیا کم دارم یک د نیا محبت و عشق ... انگار
چیزی گم کرده ام باور کن بی قرارم نا آرامم سر گردانم و گویا در زندگی
هیچ هدفی ...چه میگویم انگار هیچ ندارم ....
وقتی هستی از بود نت در رنجم و عذاب و چون می روی نبود نت را تاب
ندارم چه میشد اگر بودی و لی
بودنی آسمانی .. چه میشد اگر بودی و لی با شمیم خوش نجابت ..
چه میشد اگر از حضورت بوی تعفن به مشام نمی رسید
ای گل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
دوست عزیز !
می خواهمت ... آرزویت را دارم .. محتاجم به تو ....ملتمس حضورت
هستم ....اما.....
اگر آن مي اي که خوردي به سحر ؛ نبود گيرا
بستان ز من شرابي که ؛ قيامت است حقا
چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول
دومش نعوذ بالله ؛ چه صفت کنم سوم را؟
وای اگر روزی فراموشم کنی

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی 
شب هنگام دور از رویت در کنار ساحل نشسته بودم و غرق در
رویایی بی تعبیر به تو می اندیشیدم.
گویا آب و غروب و ماه...امواج... ماسه های ساحل همه و همه از تو
حرف می زدند و بی تابانه تورا می جستند .
گفتمش حالت دل در غم گیسوی تو چیست
دست بر زلف زد و گفت پریشانتر از این؟
و اما من ! هنوز بر آنم که از آن سوی امواج تو را ببینم با آن
لبخند مهربان همیشگی ات آغوش گشاده میایی و در کنارم
می نشینی ...وای چه لذت بخش است با تو قدم زدن در کنار
ساحل آبی دریا ...جایی که فقط من
باشم و تو فقط تو ... دور از چشمهای نا محرمان...چشم در
چشم هم...بگوییم ناگفته ها را
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم كه غم از دل برود چون تو بیایی
تمام آرزویم اینست که روزی در آغوشت بگیرم تنگ تنگ...
در راه رسيدن به تو گيرم كه بميرم .
اصلا به تو افتد مسيرم كه بميرم.
يا چشم بپوش از من و از خويش برانم .
يا تنگ در آغوش بگيرم كه بميرم .
می خواهم کنارم باشی ... و تو هستی !!! آری کمی آنطرفتر
می بینمت ....آن سوی امواج ....آن دور دست را می گویم...
آه نازنین! چه بگویم ؟
نگارم
محبوبم
تمامی وجودم
چه بگویم در وصف تو ...آخر نمی شود...
نمی شود که بهار از تو سبز تر باشد
گل از تو گلگون تر عشق از تو شیرین تر
نمی شود که تو باشی و من عاشق نباشم...
نمی شود که تو نباشی و من قرار بگیرم ...
نمی شود که تو بیایی و من بمانم...
نمی شود آن چشمان زیبا را ببینم و آرام بمانم...!
مگرم چشم سياه تو بياموزد كار
ور نه مستوري و مستي، همه كس نتوانند
گنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی 

|
|