تبليغاتX
عاشقا نه ها
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

 

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

اگربیایی ! به نمازت خواهم نشست ...سجده ات

خواهم کرد...برقامتت رکوع خواهم کرد...و در فنوتم

چشمانت را خواهم سرود...چندان که خدایان رشک برند

بر این بندگی ...پریشان کن سر زلف سیاهت شانه اش

با من ...سیه زنجیر گیسو بازکن ، دیوانه اش با من ...که

می گوید که مِی نتوان زدن بی جام و پیمانه ؟

شراب از لعل گلگونت بده پیمانه اش با من ... ز سوز

 

عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه ...تو مجنونم بکن از

 

عشق خود ، دیوانه اش با من...بگفتم صید کردی مرغ دل ،

 

نیکو نگه دارش...سر زلفش نشانم داد و گفتا لانه اش با

 

من ... ز ترک مِی اگر رنجید از من پیر میخانه ...نمودم توبه ،

 

زین پس رونق میخانه اش با من

 

 

 

 

آی تو که فريب من و چشمان منی
تو که گندم تو که حوا تو که شيطان منی

تو که ويران من بی خبر از خود شده ای
تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای

در نگاه تو که پيوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا
 

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد

آخرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد
 يک شبه ديوانه چشمان که شد

تا غزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است ...

 

 

هنوز هم اندیشه ام پر از حضور توست و

خیالم پر از تصویر تو ...هوای دلم طوفانیست...طوفانی

 بس سهمگین که مرا چون برگ کاهی به هر سو که

می خواهد می کشاند و بر درو دیوار ویرانه های

حسرت و بی تابی می کوباند...گاهی از خود می پرسم

چرا همه جا تو هستی ؟ چرا همیشه بامنی ؟

چرا نامت همیشه بر لبانم جاری است...نمی دانم دلم

میخواهد ببینمت یا نه ...دلم میخواهد هم کلامت

شوم یا نه .....اصلا دوستت دارم یا نه...فقط می دانم

 که این دل دیوانه هنوز اسیر توست...به تو

اندیشیدن و تورا

در خیالم دیدن دیگر برایم عادت شده ....دیگر

تو مهمان همیشگی شبهای تنهایی و بیقراریم شده ای...

وه چه لذت بخش است آرمیدن در آغوش گرم و مهربان تو ...

و چه خواستنی است نوازش سر انگشتان سحر آمیزت...

نازنینم ! من به شدت درگیر حضور

تصویر تو... نگاه مهر بان تو ...کلام زیبای تو ٬

در خیالم هستم ...اصلا می دانی چیست دلم میخواهد

بر گردیم اول

جاده ...اول راه ...انجایی که تو نگاهت ...تفکرت ...

کلامت ...خدایی بود ...پاک پاک...یادش بخیر...راستی

همیشه اینطور است که خیلی زود دیر می شود...

 

دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد  ۩  لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد

 قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد  ۩  نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد

گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق  ۩   تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد

چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا  ۩   دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد

گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی  ۩  به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 1:22  توسط حمیده  | 

Image hosting by TinyPic چه بی تابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...Image hosting by TinyPic

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه نا خوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 

کاش می‌توانستم وجودم را عاری از هر تعلقی بکنم، عاری از هر

بندی.....هر چیزی که تورا می آزارد و مرا....

کاش لازم نبود که تنم را با لباسهای رنگ و وارنگ بپوشانم.....

کاش هيچ بندی پاهايم را نبسته بود. کاش هيچ ديواری نبود...هیچی حجابی نبود.....

کاش هيچ منی نبود، هيچ تویی نبود، هيچ خودخواهی نبود، منیتی

نبود.....

کاش هيچ مذهبی نبود، هيچ آيينی نبود، کاش هيچکدام از اين

ايدئولوژی‌های مسخره نبودند.....

کاش هيچ مفهومی نبود، هيچ کلامی نبود، هيچ تعريف و توصيفی نبود...

کاش هیچ پایبندی نبود، هيچ پوششی نبود.....

کاش هیچ سنتی نبود ٬ قانونی نبود٬ حد و مرزی نبود٬  تعهدی نبود.....

کاش بیمی نبود٬ رسوایی نبود ٬ شرمی نبود .....

کاش هیچ تنی نبود٬ اندامی نبود ٬چشمی نبود.....

کاش هیچ قالبی نبود چهره ای نبود زیبا رویی نبود اصلا زیبایی نبود.....

کاش هیچ بندی نبود٬ بندیی نبود٬ زندانی نبود.....

اگر هيچ کدام از اينها نبودند، نازنینم !! تورا درس عاشقی می

آموختم!!!.....

اصلا کاش نبودم نبودی کاش نمی آمدم و نمی آمدی.....کاش برای

همیشه می رفتیم ٬ به اعماق زمین...به اوج آسمان... کاش توان پرواز

داشتی ...کاش می توانستی زمین و زمینیان را رها کنی .....گفته

بودی بهشت را نمی توان بر زمین آورد ... نازنینم ! با تو زمین نیز بهشت

می شود ٬ اصلا خود خود بهشت است.....و بی تو بهشت برین ٬دوزخی

بیش نیست ..... راستی چرا نیستی ؟ چرا من از تو می گریزم ؟

 تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم

بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم

بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند

من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم  

خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش

چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم

بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ

من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم

سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار

تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم

به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی

شکوه های شب هجران تو آغاز کنم

با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای

از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم

بوسه می خواستم از آن مه و خوش می خندید

که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم

سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش

خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم 

تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد 

پاورقی :

ما آدمها مو جودات عجیبی هستیم... حال و هوای خاصی دارم این

روزها اصلا دلم نمی خواد زمان بگذره و عجیبه این حسم روی رفتارهام

چه قدر تاثیر گذاشته حتی روی راه رفتنم روی رانندگیم روی... باور نمی

کنید موهام رو که داشتم شونه می کردم انقدر آروم این برس روی مو

هام می کشیدم که خودم هم از رفتارم خنده ام گرفت ... چقدر این دل

آدم یا بهتر بگم ضمیر ناخوداگاه آدم روی رفتارهاش اثر می گذاره پاییز

تموم شد...زمستون رسید و بهار در راه...و بعدش تابستون ...کاش می

شد زمان رو متوقف کرد یا به عقب برد...نمی دونم چی بگم ؟ تو

میفهمی ؟؟؟

ای که دور از من در یاد منی

با خبر باش که دنیای منی

شادی ات شادی من غصه ات غصه ی من

قلب من خانه ی تو خانه ی تو قبله ی من

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 10:26  توسط حمیده  | 
 
  بالا