|
عاشقا نه ها
|
||
|
من رام توام ، رام توام ، رام توام |

عمریست که با یاد تو می سوزم و خوشم
گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا مینایی؟
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی


هان ای ملکوت دلدادگیم ! بیش از این در بستر خاطراتم پرسه
نزن ...این وحشی نازکدل را دمی به خود واگذار...چشمهایم این
روزها بارانی است...دلم دریا ایست که تمام وجودم را غرق یاد تو کرده ...
زندگیم پر است از رویا های تو که شبانگاه دلخوشیم اقامه بر آنها
است...این گفتن ها و نوشتنها همه و همه بیان دلسپردگی ٬
چه میگویم سر سپردگی من است...تو که نذر دلم را می
دانی...تو که آبی چشمانم را خیسی گونه هایم را بارها دیده
ای ...چشمانم را خوانده ای آنگاه که دلم هوای تو را
دارد ... دیوانگی هایم را دیده ای زمانی که سودا زده ی چشمان
مست تو می شوم...آخ چقدر دلم تنگ است برای آن نگاهای
آسمانیت ...مگر می شود تو را فراموش کرد ؟ ...مگر می شود
چشمانت را نسرایم ؟...مگر می شود آن دل عاشقت را ندید
؟...مگر می شود آن دستان گرم را پس زد ؟...مگر میشود آن
قلب تپنده ی سرشار از عشق و محبت را بر کناری نهاد ؟ تو چه
می کنی با من ؟ مگر می توان نبودنت را تاب آورد ؟... آیا می
شود بی تو رفت ؟...چگونه تو را بگذارم و بگذرم ...کاش میشد
زمان را متوقف می کردیم ...کاش میشد بهار را نگه
میداشتیم...کاش میشد بهار را نگه می داشتیم ...کاش میشد...
نازنینم دستهایت را بگشا...چشمانم اذان توست...آغوش بگشا
سینه ام درانتظار توست....دلت را بدلم بسپار٬دلم ارزانی
توست ! دستهایت را باز کن چشمهایم را به تو می بخشم...


اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش
اگه تویی انکه فقط دلم میخواد منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره هارو میشمرم
منو ببخش اگه بهت خیلی میگم دوست دارم
منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه برات می میرم زنده میشم
اگه با دیونگی هام پیش تو شرمنده میشم
منو بخش اگه همش می سپارمت دست خدا
اگه پیش غریبه ها به جای تو میگم شما
منو ببخش من نمی خوام تو رو به ماه نشون بدم
نشونیت نه به شب و نه دست آسمون بدم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
منو ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم


پاورقی :
مرا به یاد نگهدار ، همیشه در یادم
که من تمامِ غزل را به چشمِ تو دادم
مرا بِبَر به حصارت که خسته از خویشم
بِبَر که با تو از این بندِ کهنه آزادم



یکدم مرا با من گذار ، هذا جنون العاشقین
خواب دیدم كه شبی رهگذری می آید.... شب
دلتنگ مرا سر زده می آراید.... می رسد تا كه پس
از این همه دلتنگی ها ....گره ازبغض غزل های ترم
بگشاید.... این همه شور كه در ذهن غزل های من
است .... بوی یاسی ست كه از هرم تنش
می آید ....غزلم نذر نگاهت مددی كن؛ چندیست .... مرگ
دارد تن خود را به تنم می ساید ....
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
آه ...چقدر می خواهمت ... با تمام وجودم در
جستجویت هستم... افسوس که همه ی لحظه های
با تو بودن و به تو اندیشیدن را باید در گورستان خاطراتم
زیر خروارها درد و رنج بی تو بودن مدفون کنم... تمامی
رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو بی رنگ
و بی رنگ تر میشوند ...چقدر به تو اندیشیده ام ... چقدر
تو را در خیالم به زیباترین شکل نقش زده ام ....راستی
من چه میخواهم ؟ آیا فقط تو را ؟....آیا مشکل داشتن
توست ؟...آی ی ی ی کجایی ؟ خدای همیشه و
همه جا و همه کس... لختی مرا تنها بگذار با آن
چشمان سحر آمیز ت ...لختی شمع وجودت را به من
واگذار تا ببینی پروانگی کدام است...و سوختن پرهای
پروانه چه رنگی است ....تا بیاموزمت سوختن و خاکستر
شدن را .... .... لختی بیا تا ببینی عاشقانه زیستن
را ...عاشقانه مردن را ... وه ! چه سر مستم .....وه !
چقدر می خواهمت..... میشنوی صدای فریادم
را .....می بینی نیازم را .....بوی سوختنم را می شنوی ؟؟؟
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
دیروز به یاد تو آن عشق دل انگیز...بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم...
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز...بند از سر گیسویم آهسته گشودم...
عطر آوردم بر سر سینه فشاندم...چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم...
افشان کردم زلف را بر سر شانه...در کنج لبم خالی آهسته نشاندم...
گفتم به خود آنگاه صدافسوس که او نیست...تا مات شود زین همه افسونگری ناز...
چون پیرهن سبز ببیند به تن من...با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز...
اونیست که در مردمک چشم سیاهم...تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند...
این گیسوی افشان به چه کار آیدم...امشب کو پنجه ی او تا که در آن خانه
گزیند...اونیست که بوید چو در آغوش من افتد ...دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را...
ای آینه مردم من از این حسرت و اندوه...اونیست که بر سینه فشارد بدنم را...
من خیره به آیینه و او گوش به من داشت ...گفتم که چه سان حل کنی این مشکل
ما را...بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش...ای زن چه بگویم که شکستی
دل مارا...
عاشق نمى شوى كه ببينى چه مى كشم
پاورقی: دنیای عجیبیه و ما انسانها عجیبت تر از
این دنیا.....راستی آخرش چی میشه ؟
بی خیال هرچه بادا باد...
هفت شهر عشق را عطار گشت
او هنوز اندر خم یک کوچه است
وآن یکی اندر خمش گم گشته است
وآن دگر هم عاشق است و خودپرست
من در این حیرت سرا وا مانده ام
عاشق هستم ؟ واله هستم ؟ یا که مست ؟

|
|