تبليغاتX
عاشقا نه ها -
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

 

تیر روانه می رود سوی نشانه می رود

ما چه نشسته ایم پس ؟ شه ز شکار می رسد 

 Image hosting by TinyPic 

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
 کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
 ز بام و در.. همه جا سنگ فتنه می بارد
 کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
 فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
 خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
 به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
 دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
 به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
 خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
 کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
 بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
 که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

  

خورشیدم و شهاب قبولم نمی کند ...

سیمرغم و عقاب قبول نمی کند...

عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار...

این شهر بی نقاب قبولم نمی کند...

ای روح بی قرار چه با طالعت گذشت؟....

عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند...

این چندمین شب است که بیدار مانده ام ...

آن گونه ام که خواب قبولم نمی کند...

گفتم که با خیال دلی خوش کنم...

ولی با این عطش سراب قبولم نمی کند...

بی سایه ی هرز خویش حضوری ندیده ام ...

حق دارد آفتاب قبولم نمی کند...

  

 

پاورقی : 

دوستان :   این آخرین نوشته ی من بود٬...

چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما

زآنکه ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد !

می میرم تا زندگی کنم انتحار می کنم

تا بمانم در قفسی که برایم ساخته اند... خود

خواسته خود را به بند میکشم تا  وانمود کنم

که زنده ام و دارم از زندگی لذت می برم ...قفل

 بر دهان می زنم تا خیال تو آسوده باشد ...منکه

نیامده ام برای آزار تو ...تو خود خوب می دانی

که همه کس و همه چیز و تمامی وجود

منی... ریشه ی من اصل من تمام هستیم

متصل به تو ست و بی تو هیچم ...نازنینم! تمام

نوشته هایم در این مدت تنها بیان یک حس بود یک

 حس شاعرانه زیبا لطیف و پاک که هیچ

مصداق خاکی و خارجی نداشت ...اصلا

چگونه می توان اینهمه عشق و احساس

را برایش مصداقی خاکی یافت آنهم در میان

 مردان مسلمان که قبل از اینکه انسان باشند

 مردند و اغلب تا پایان زندگی همان مرد

می مانند و بطبع زن را نیز در زن بودنش

چهره اش چشمانش اندامش و خال

لبش خلاصه می کنند بدون اینکه انسانیت

او را ببیند تنها زن بودنش را می بینند و تمام

 عشق شان خلاصه می شود در ارضای

 احساسات حیوانی شان ...بارها گفته ام

 و ایمان دارم به این گفته ام که مرد مسلمان

بیمار است چرا که از همان ابتدا محدود

بوده ....و تمام محدودیتهایی که در این

دین بر خانمها تحمیل شده قبل از اینکه

برای خانمها مضر باشد برای اقایان مخرب

است...بگذریم اینجا جای این سخنان

نیست که اینها اصلا با حال و هوای این وبلاگ 

همخوانی ندارد ... می میرم که زندگی

 کنم... میایم که تو خوش باشی...نمی مانم

تا تو بمانی...از تمام وابستگی ها

 و دلبستگی هایم می گذرم تا

تاوانی باشد برای برخی غفلتها و خود

خواهی هایم...

پروانه نیستم که بسوزم به شعله ای

شمعم که پاک سوزم و جان را فدا کنم

با تمام انس و علاقه ای که به این

وبلاگ داشتم به این نتیجه رسیدم که باید

اینجا را تعطیل کنم...و بقول ان دوست خوبم در

این کافرستان را برای همیشه گل می گیرم...

انقدر خوب و عزیزی که بهنگام وداع

حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم

بدرود تا همیشه

و

تقدیم با عشق به همه ی شما دوستان

 

 |+| نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 23:40  توسط حمیده  | 
 
  بالا