تبليغاتX
عاشقا نه ها -
 
عاشقا نه ها
 
 
من رام توام ، رام توام ، رام توام
 

 آنکه به ديوانگي در غمش افسانه ام

 

 آه که غافل گذشت از دل ديوانه ام

 

بی تو دنیا بر سرم آوار شد بین ما هر پنجره دیوار شد

 

درد ما در بودن ما ریشه داشت رفتن و مردن علاج کار شد

 

آنکه اول نوش دارو می نمود بر لب ما زهر نیش مار شد

 

عیب از ما بود از یاران نبود تا که یاری یار شد بیزار شد

 

عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد

 

آب یکجا مانده ام دریا کجاست؟ مردم از بس زندگی تکرار

 

 مو به مو بسته ي آن زلف گره گير شدم
 

آخر از فيض جنون قابل زنجير شد م !

 

آرام جانم!

 

میخواهم دیروز مهربان را در دستان نوازش گر تو بو بکشم ...

 

 هماره درتمامی زوایای ذهنم مشتاقانه می کاومت..

 

تا بدانم کجا تو را اغاز کرده و خود را گم کرده ام ...و تو 

 

چگونه اینطور اسوده خاطر بر قنوت دستهایم قنوده ای و 

 

 سر بر نمی داری...من چتر آورده ام به بهانه ی بارش چشمانم...

 

هر چند امده بودم تا در چشمانت دریا را ببینم ...

 

تا در چشمان دریایی ات غرق شوم... نازنینم صدایم کن

 

صدای تو خوبست ! به خوبی صدای چکیدن یک قطره

 

باران از آسمان آبی به دریای بی انتها....

 

به خوبی صدای لرزشهای دلهامان در هر دیدار ...

 

نیستی ببینی گلوبند بغض نشکسته ام را که چون طناب

 

دار  هر لحظه تنگ و تنگ تر میشود و دارد خفه ام می کند....

 

چگونه می توانم چشم ببندم بر خشکسالی نابهنگامی که بر

 

سراب چشمانم می ریزد .... اگر بودی می شنیدی که

 

کسی دارد ترا در درونم بی مهابا زجه می زند و روی

 

زخمه هایی که تو بر دلم گذاشتی پای می کوبد ...

 

تو می گویی

 

من چه کنم ؟ که در باور زمین نمی گنجم و حجم آسمان را

 

کم آورده ام ...رفتم نیامدی کاش می امدی تا شاید بتوانم

 

در میان دستان مهربانت کمی بیاسایم ...بگو کی میایی

 

تا  چله نشینی ریاضتهای بی تو بودن را ٬ در جامی از

 

شور و شوق زندگی سر بکشم...

 

چرا نمیایی ؟ کجایی بی من بی خودت بی ما ؟ چه کرده ای ؟

 

با دل من که حالا در نبودنت نیز هیچ روزی بی تو طلوع نمی کند

 

 و تمامی روزهای من تکرار طلوعیست سرخ از مشرق دستانم تا

 

غروب غمیگین چشمان دریایی ات ...نمی دانی دلم چقدر آرزو

 

دارد که  غرق شود در آبی چشمان محسور کننده ات ... در نگاههای

 

مهربان و مشتاقت ... من آن چشمان دریایت را کم دارم و

 

 بقیمت جان خریدارم ....هر چند می دانم که حتی قانون

 

احتمالات نیز نه تورا به من خواهد رساند و نه مرا به تو ....

 

می دانم این ویرانه را آبادی نخواهد بود ...چرا که نه تو همانی

 

که بودی و نه من همان که می خواستم باشم .... دریغ ٬ هر

 

چقدر هم که  بخواهم به کمک پیرزن فالگیر همسایه تو را در

 

میان خطوط دستانم به دام بیاندازم ... یا شاید در دام تو

 

بیافتم بی فایده است ... بی فایده !! 

 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند .صورت زیبای تو از همه زیبا تر است

 

هیچ ، تنها و غریبی

 

طاقت غربت چشماتو نداره

 

هر چی دریا رو زمینه

 

قد چشمات نمی تونه ابر بارونی بیاره

 

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

 

از دریچه ی قشنگه چشم روشنت می باره

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

توی این غروب دلگیر جدایی

 

توی غربتی که همرنگ چشاته

 

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

 

حرفی داری روی لبهات ، اگه آهه سینه سوزه

 

اگه حرفی از غریبی ، اگه گرمای تموزه

 

تو بگو به این شکسته ، قصه های بی کسی تو

 

اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو

 

نمی تونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

 

تو بذار که من بسوزم مثل شمعی توی شبهات

 

 

پاورقی : نمی دانم ...کدام پل در کجای جهان شکسته

 

است ؟که هیچکس به خانه اش نمی رسد!!!

  

قسمت نشد ببینمت خدانگهداری کنم...فرصت نشد بمونم

 

 و از تو نگهداری کنم...گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته

 

برام...اگه یه وقتبگی نرو رفتن پر از درده برام...

 |+| نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 5:2  توسط حمیده  | 
 
  بالا